۷ آبان یا ۲۰ صفر

در این سال های اخیر که چنگ زدن به ریسمان گذشته، با تقلا و هیاهوی بیشتری انجام می شود به یاد دارم دوستی بود که به شوخی یا جدی می گفت پیاده روندگان زیارت کربلا همان هایی هستند که راه پاسارگاد را بند می آورند. و بعد سعی می کرد با ذکر چند مثال از اهالی محل یا دوست و آشنا فرضیه اش را تایید کند. اما امسال که تاریخِ این دو موضوع تا حدی همزمان شده است دلم می خواست به آن دوست بگویم الان می توانی با احتمال خطای کمتری فرضیه ات را دوباره مطرح کنی و شناسایی انتخاب کنندگان خدا و خرما را با سهولت بیشتری انجام دهی.

باری؛

این روزها فکرِ حرف هایی که گفته شد، در سرم جا خوش کرده بود و تمام سعیم این بود تا قضاوت و تحلیلم کمترین سوگیری نسبت به طرفین(رهروان ۷ آبان و ۲۰ صفر) داشته باشد. چرا که بیش از هر زمان دیگری شاهد آن بودم که که چطور عقاید و گفتگوهای میان مردم به چالش کشیده شده است. شاهد بودم که از یک خانواده تعدادی راهی پاسارگادند و تعدادی راهی کربلا، آنهم با نیش و کنایه و تمسخرهایی که روانه هم می نمودند.

اگر بخواهم اندکی هم خودافشایی کنم باید بگویم من نیز با تاسف و حرص فیلم مهر هفتم اینگمار برگمان را برای چندمین بار تماشا می کردم و در عین حال با لذت فراوان به سلکشنی از بهترین نوحه های جنوبی گوش می سپردم و یا برای شخصیت اصلی فیلمی که به آرزویش(دمام زنی برای محرم) رسیده بود اشک می ریختم. و همینطور چندین و چند فکر دیگر که به خودی خود همدیگر را نقض می کردند و گاهی تایید، در سرم می چرخید.

این ماجرای ذهنی وقتی بیخ پیدا کرد که پیامی از دوستم با مضمون زیر دریافت کردم:

من اما نمی دانم چرا فکر می کنم در این جغرافیا، این دو تاریخِ تاریخی در تضاد با هم قرار گرفته اند؟ آیا ما به هر دوی آنها نیاز داریم؟ آیا باید رهروان هر یک از این دو تاریخ را سرزنش کرد؟ آیا کسی که بتواند به هر دو دل بسپارد از دوگانگی و تناقض در فکر رنج می برد؟ آیا کسی که به هیچکدام تمایلی ندارد سزاوار شماتت است؟ چه شد که این همه هستیم و هیچ کدام نیستیم؟

چرا و آیاهای بسیاری در سرم بود تا اینکه در کانال تلگرام آقای مهدی تدینی(مترجم و پژوهشگر) متنی خواندم و در خصوص بعضی از سوال ها، موقتا کمی افکارم سر و سامان یافت و موارد تازه تری به ذهنم خطور کرد. متن را با اجازه ی ایشان در اینجا بازنشر می کنم:

«اسطورۀ کورش»

«كورش ثروت فراوانى داشت… ولى بيش از عموم اطرافيان خود فتوت و جوانمردى و بذل و بخشش داشت. سفرۀ كورش گسترده و شامل خاص و عام بود… كورش كه در داد و دهش و بذل و بخشش سرآمد اقران بود در برقرار ساختن نظم در سرتاسر كشور وسيع خود نيز به همان درجه ساعى و جاهد بود. رفتارش با ملل مغلوب پدرانه بود و حتى در گوشه‌هاى دوردست امپراتورى‌اش… عموم رعايا در نعمت به سر مى‌بردند و اوامرش را مانند دستورات پدر مهربانى اطاعت مى كردند. در روزگار كدام پادشاهى غير از كورش سراغ داريم كه حتى پس از مرگ كسانى كه بنياد پادشاهى‌شان به دست او برچيده شده است، وى را پدر و ولی‌نعمت خويش بخوانند!

در واقع بايد اذعان كرد كه كورش فقط يك فاتح چيره‌دست نبود بلكه رهبرى خردمند و واقع‌بين و براى ملت خويش پدرى مهربان و گرانمايه بود. كورش اشخاصى را به عنوان چشم و گوش شاه در سراسر قلمرو شاهنشاهى خود گسيل داشته بود. اين اشخاص موثق را از بين محارم خاصه انتخاب مى‌نمود و در حقشان با اكرام بسيار رفتار می‌كرد… كورش علاوه بر اشخاصى كه چشم و گوش شاه خوانده مى‌شدند، مأموران بسيار ديگرى در اطراف و اكناف كشور داشت. چون عقيده داشت يك مرد واحد به ندرت مى‌تواند همه چيز را خوب ببيند و رموز همه كار را به نيكى و با فراست درك كند؛ به خصوص، عيب ديگرى هم مزيد مى شود كه همانا انحصار مأموريت‌هاى مهم به اشخاص معين و محروم نمودن استعداد ديگران است و در نتيجه مناصب بزرگ و حساس به دست عده معدودى مى افتد و مايه فساد مى‌شود.

… کورش سخنان همه را به دقت می‌شنيد و از حقيقت امور به خوبى واقف بود و به آنچه مى‌گذشت آشنا مى‌شد. اين است كه شهرت داشت پادشاه چشم و گوش بسيار دارد و هيچ امر جزئى از نظر او پنهان نمى‌ماند. مردم كه يقين داشتند آنچه بخواهند به سمع شاه خواهد رسيد و رفتارشان از نظر تيزبينش مكتوم نخواهد ماند، گفتار و كردار خود را اصلاح مى كردند، چه او را پيوسته شاهد و ناظر عمل خويش مى دانستند؛ به خصوص وقتى مى‌ديدند كوچكترين غفلتشان مؤاخذه می‌شود و به عكس در ازاى عمل نيك و رفتار پسنديده، حتى اگر اندك باشد، پاداش نيك دريافت مى‌داشتند.»

آنچه خواندید گوشه‌ای است از توصیفات گزنفون، سردار و تاریخ‌نگاری یونانی و شاگرد سقراط، در مورد کورش. گزنفون کتابی دارد با عنوان «سیروپائدیا» که به معنای «تربیت کورش» است و در فارسی با عنوان «کورش‌نامه» منتشر شده است. گزنفون ۶۱ سال پس از مرگ کورش به دنیا آمد، پس آنچه او از کورش تعریف می‌کند بر دیده‌هایش استوار نیست، اما فاصلۀ تاریخی نیز چندان زیاد نیست و تاریخ هنوز فرصت اسطوره‌پردازی نیافته است. اما مهم‌ترین نکته این است که گزنفون کوشیده است با مثال کورش «ویژگی‌های یک فرومانروای آرمانی» را ترسیم کند. دغدغۀ کزنوفون این است که بفهمد چرا تابعان کورش با میل و رغبت از کورش فرمانبری می‌کردند. فرمانروایان بسیاری از اسکندر و سزار تا توماس جفرسون، شیفتۀ کتاب کورش‌نامۀ گزنفون بودند.

شاید بزرگ‌ترین گناه کورش این بود که محمدرضا شاه ستایشگر او بود و کوشید از شخصیت تاریخی‌ـ‌اسطوره‌ای کورش در جهت نوعی ایدئولوژی حکومتی بهره گیرد و کورش به پشتوانه‌ای برای پیشواپرستی مدرن تبدیل شود. برای همین بود که دشمنان شاه به دشمنان کورش تبدیل شدند و این دشمنی حتا به نوعی تاریخ‌ستیزی تبدیل شد، یعنی به بی‌اهمیت شمردن کورش بسنده نکردند و نفس تاریخ و تاریخ‌مندی را انکار کردند. وقتی شاه خود را در امتداد سنتی می‌دید که از کورش سرچشمه گرفته بود، پس بهترین کار برای تخریب این انگاره این بود که اصلاً آن را از خاستگاهش امری متوهمانه، پوچ و سراسر بیدادگری جلوه دهند.

عواملی دست به دست هم داد تا ما ایرانی‌ها تاریخ‌ستیز یا دست‌کم تاریخ‌بیزار شویم. نخست این‌که نفوذ سواد و فرهیختگی (که از عوامل اصلی درک تاریخ است) در ایران معاصر در عصر جدید بسیار پایین بود. دوم این‌که لایۀ نازک باسوادان نیز حس می‌کردند در برابر عظمت غرب این تاریخ فرسوده و نخ‌نما به هیچ دردمان نمی‌خورد. سوم این‌که ایده‌های بین‌الملل‌گرایانه و چپ در میان روشنفکران و فعالان سیاسی ظهور کرد که تاریخ و ملیت و ملی‌گرایی را اموری موهوم می‌دانست. دلیل مهم دیگر طبعاً دینداری ایرانیان است که دلبستۀ امتی فراتاریخی بودند، نه ملتی تاریخی. اما میخ آخر به تابوت کورش‌دوستی این بود که کورش به بخشی از برنامۀ تبلیغاتی شاه تبدیل شد.

اما بهتر است نگاه سیاسی به کورش را کنار بگذاریم و به او به دیدۀ داشته‌ای فرهنگی بنگریم. مگر چند ملت در پیشینۀ خود چنین اسطوره‌ای دارد؟ گزنفون کورش را نماد فضایل می‌دانست، چرا همین فضایل رشتۀ پیونددهندۀ ما ایرانیان به هم نباشد؟

***

حال با خواندن این متن جنس سوال هایم کمی عوض شده اند و از دیدگاه هایی چون اسطوره خواهی، ضرورت همبستگی، ضرورت معنویت و مواردی از این دست به ذهنم خطور کرده اند و خوراکی برای فکر مشغولی هایم شده اند. و اکنون که به اسطوره ای برای عدالت، شجاعت، پهلوانی و … فکر می کنم متن را به پایان می رسانم و قسمتی از شعر رابرت جی اینگرسول را به نقل از کتاب اسطوره های موازی(ج.ف. بیرلین، ترجمه ی عباس مخبر) در اینجا می آورم.

“… این اسطوره ها از امید زاده شده اند

و از ترس ها و اشک ها و لبخندها،

و در آمیختند با هرآنچه شادی و اندوه است،

از سپیده دمِ امیدبخشِ ولادت تا شام حزن انگیزِ احتضار …”

پی نوشت ۱: فکر می کنم پست حزب باد یا کانفورمیست با اجرای جورجیو گابر را که پیش ترها نگاشته ام نیز ضمیمه ی درخوری برای این نوشته باشد.

پی نوست ۲: شاید درباره فیلم مهر هفتم مطلبی جداگانه بنویسم.

پی نوشت ۳: به نظرم کانال تاریخ اندیشی مهدی تدینی از خوبترین های تلگرام است و تحلیل های ارزشمند ایشان نیز سرشار از لطف.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *