خوشحال شدن به معنای خداحافظی نیست!

سلام، خوبی؟ چطوری؟ احوال شما؟ چه خبر؟ خانوداه خوبن؟… را تقریبا همه ما ایرانی ها می شناسیم و گاهی ناچاریم تمامی این سوالات را به صورت پی در پی و اصطلاحا رگباری پاسخگو باشیم و بعد عینا آن را از پرسشگر بپرسیم. گاهی هم یکی درمیان به صورت پرسش و پاسخ رد و بدل می شود و این تا حدی بستگی به حال پرسشگر دارد.

به نظرم می رسد گاهی شاید یکی از علل اهمال در پیگیری کارهای تلفنی، همین تعارفات بیهوده و کلمات طوطی وار و بی هدف طرفین مکالمه باشد.(این پیشینه سوء را حداقل درمورد خودم سراغ دارم ؛) )

البته گاهی جویای حال دیگران شدن(و یا وانمود کردن به آن)، به قدری برایمان مهم است که برای پایان گفتگو چنین تعارفات آماده و غالبا بی هدفی نیز داریم؛ مثل از اینورا هم بیا، خوشحال شدم، سلام به a تا z فامیل و خانواده رو برسون و … .

بگذریم؛ موضوع اصلی بنده در این پست، صحبت درباره زیاده روی در تعارفات نبود چرا که این موضوع خود، زیاد مورد بحث قرار گرفته و اگر چنین باشد مثل این است خود من نیز در شماتت این زیاده روندگان، به زیاده رونده ای با شمایل دیگر تبدیل شده ام و خود خبر ندارم. (این عیب رندان کردن توسط زاهد پاکیزه سرشتی چون من هم خود حدیث مفصلی دارد که در این مقال نمی گنجد.)

علی ایحال من فقط می خواستم خاطره ناخوشایند خود را از خوشحال شدنم نقل کنم!

این خوشحالی در سال ۹۲ اتفاق افتاد. زمانی که برای تعطیلات نوروز از محیط کار کیلومترها فاصله گرفته بودم. آن زمان استادی داشتم که به واسطه ایشان با یکی از شاگردانش که از دوستان خانوادگی استاد نیز بود، مختصرا آشنا شدم. شخص مذکور که از من چندسالی نیز کوچکتر بود و از دسته خوش صحبتان علاقمند به گفتگو به شمار می آمد، در پروژه ای با ما همکار شده و تا حدی دوستی دلنشینی در محل کار بین ما ایجاد شده بود.

القصه؛ تعطیلات سر رسید و فاصله ای که از آن سخن راندم به وجود آمد. پس از چند روز این دوست دلنشین ما(من و استاد) برای تبریک و تعارفات سال نو با من تماس گرفت و بنده که دلتنگ فضای کار و همکاران بودم حسابی سر ذوق آمده و با شعف فراوان جواب تلفن ایشان را دادم. پس از سلام و احوال پرسی و تبریک سال نو که حدود ۳۰ ثانیه وقت صرف آن کردیم، بنده ی خوشحال و ذوق زده با تمام خلوص نیتی که در توانم بود خوشحالی خود را از تماس وی اعلام کردم و با زبانی جا نگرفته در کام گفتم “خوشحال شدم که زنگ زدی”.

ابراز خوشحالی من همان و اتمام مکالمه توسط همکار و دوست خوش صحبت و علاقمند به گفتگوی ما همان! من که از خداحافظی سریع او متعجب شدم، نزد خودم ماجرا را اینگونه توجیه کردم که حتما کاری برایش پیش آمده یا می خواهد به افراد دیگری که در لیست انتظار تبریکاتش جای داشتند، تماس بگیرد.

 القصه مکرر؛ پس از مدتی، گلایه دوست خوش صحبت و علاقمند به گفتگوی من، از طریق استاد به گوشم رسید و من علت اتمام سریع و انسداد این مراوده تلفنی را درک کردم. علت این بود که به نظر دوست مذکور، بنده ی ذوق زده و خوشحال، با گفتن جمله “خوشحال شدم” قصد داشتم که مکالمه را پایان دهم و تمایلی به گفتگو با وی نداشته ام!

به یاد دارم خیلی حرص خوردم که چرا از یک جمله صریح، واضح و بی گناه چنین برداشتی شد و پای خوشحالی واقعی من به منجلاب تعارفات کشیده شد. این خاطره باعث شد هر زمان که مکالمه تلفنی انجام می دهم خوشحالی و یا سایر تعارفات خود را با احتیاط و یا در لفافه ابراز کنم تا از گلایه های احتمالی آینده در امان باشم.

و اما در پایان عرض می کنم که این “خوشحال شدم” که به نظرم اتفاقا خیلی هم خوش لفظ و نشاط آور است حیف است که در پایان جملات بیان شود. احتمالا اگر بنده هم بخوام مثل آن دوست مذکور، فکر کنم می توان اینگونه برداشت کرد: کسانی که در پایان مکالمه شان “خوشحال شدم” را به کار می برند احتمالا خوشحالیشان بابت اتمام مکالمه و خداحافظی است وگرنه چه اصراریست که خوشحال شدن صرفا در انتهای مکالمه بیان شود!

6+

11 دیدگاه برای “خوشحال شدن به معنای خداحافظی نیست!

  1. سلام شیرین جان
    مطالب خوب و روان می نویسی ،و حسابی مخاطب رو درگیر لحظه اتافق می کنی بخصوص وقتی که برای خودش بارها پیش اومده است . دنیای نویسندگی بسیار زیبا است بخصوص اینکه این زیبایی را به خوبی هم ترسیم کنی . موفق باشید

    0
  2. سلام شیرین. چه خبر؟ خانواده خوبن؟ وبلاگ نورسیدت مبارک.
    سه تا نوشتت رو خوندم به‌نظرم خوبن :)) (حالا انگار من باید نوشته‌هات رو تایید صلاحیت کنم :))) )
    من برم دیگه.
    کلا خوب کاری می‌کنی می‌نویسی. من هم درگیر کارهام (کارای دیگران) هستم برای همین خیلی کم می‌نویسم یا اصلا حوصله ندارم که بنویسم.
    راستی دیگه باید برم.
    یه چیز دیگه من هم اون اول‌ها زیاد به «که» گیر داده بودم. تا یه نگاه انداختم به نوشته‌هام و فهمیدم کجاها رو می‌تونم «که» ننویسم، الان هم اتوماتیک شده و وارد بخش یک مغزم شده و اتوماتیک.
    قرار بود برم.
    راستی یه چیز دیگه. اینایی که نوشتم همش مزخرف بود برای اینکه به این نوع تعارفات اشاره کنم که طرف می‌خواد بره(ببخشید نمی‌خواد بره) اما اصرار داره تظاهر به رفتن کنه و ۴۳ دقیقه تو راهه تا برسه دم در و بره سر زندگیش :))))

    0
    1. سلام دوست متممی عزیز. امان از دست شما 🙂 همه خوبن متشکرم. خوشحالم که نوشته ها رو دوست داشتین.
      راستی یه چیزی. شب گذشته محدودیت زمانی شدیدی داشتم و میان اذان صبح و خوردن چای و تکمیل فرم تودرتوی ثبتنام سایت شما گیر کرده بودم. خلاصه در اون شرایط هفت خان رستم رو طی کردم تا تونستم لایکی برای یکی از نوشته هاتون بزنم. حقا که از تعارفات خودمون هم پیچیده تر بود 🙂

      1+
  3. سلام شیرین : )
    دیروز داشتم پروفایلت رو نگاه میکردم، حس میکردم خیلی وقت هست که نیستی، خواستم چک کنم ببینم آخرین بار کی پست گذاشتی.
    از سبک نوشتنت لذت میبرم. خوشحال شدم ; )

    0

پاسخ دادن به لیلا لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *