یک زخم مختصر(داستان کوتاه)

پیش نوشت ۱: این پست بیشتر شبیه به یک خودافشاییِ داوطلبانه است.

پیش نوشت۲: ژولیا کریستوا به نقل از کتاب فردیت اشتراکی، در پاسخ به اینکه “آیا ادبیات اخیر می خواهد خصوصی ترین وضعیت های جسم و روح را توصیف کند”، جواب مثبت می دهد و در بخشی از پاسخش می گوید: گمان می کنم وقتی آثار هنری را مطالعه می کنم به بایگانی های روانکاوانه و حتی روانپزشکی نگاه کرده ام.

این پاسخ، شاید باور خیلی از افرادی که می نویسند یا نوشته های دیگران را می خوانند نیز باشد. بنابراین اگر فرض بگیریم داستان کوتاهی که در اینجا آورده ام بتواند به زور خود را در زمره ی ادبیات داستانی(با رعایت عناصر داستانی نظیر پیرنگ، شخصیت و …) جای دهد، من نیز از همین افراد هستم و این بایگانی ها را هم در خود سراغ دارم و هم در آثار دیگران مشاهده کرده ام.

به نظرم می رسد تشخیص این نوع بایگانی ها در آثاری که در دسته ی ادبیات داستانی جایی ندارند، آسان تر است و گاه خود نویسنده صراحتا اذعان دارد که این متن را برای برون ریزی دغدغه اش و تسکین روانش نگاشته است، مثل این نوشته ی من: زایشی از جنس انسان.

اما در نوشته هایی که یک اثر ادبی-در زمینه ی داستان نویسی- محسوب می شوند، این تشخیص تا حدی به درک و زاویه ی دید خواننده و نیز شناخت خواننده از نویسنده، بستگی دارد. کما اینکه منتقدان ادبی که ضرورتا خوانندگان حرفه ای این آثار نیز هستند قادرند از زوایای مختلف و متنوعی همچون دیدگاه روانکاوانه، فرمالیستی، جامعه شناختی و … به داستان نگریسته و آن را نقد نمایند.

باری؛ این ها را گفتم تا بروم سراغ نوشته ای که برای نخستین بار سعی کردم عناصر داستانی را در آن رعایت کنم و دلخوش به این باشم که یک داستان کوتاه(هرچند ناشیانه و غیر حرفه ایست؛ می دانم) خلق کرده ام. کمک های دلسوزانه ی دوست خوبم رحیم رستمی، که طعم خوش این تجربه را همچون یک معلم مهربان، به من چشانید هرگز فراموش نخواهم کرد.

و اما این داستان کوتاه که حدود یک سال و نیم از نوشتنش می گذرد آنقدر برایم التیام بخش بود که می توانم اعتراف کنم دغدغه ی حاد نگارنده اش تقریبا رنگ باخت و یا حتی چیزی بیشتر از آن هم.

پیش نوشت ۳: این پست دوست خوبم لیلا منجر به نوشتن این پیش نوشت های طولانی شد. لذا گناه اتلاف وقت دوستان خواننده به گردنِ از مو باریکترِ لیلای عزیزم. ضمنا پیشنهادم این است تا جایی که می توانیم از معجزه ی درمانگر نوشتن غافل نشویم. بنویسیم و بایگانی کنیم چه در وبلاگ، چه در لپتاپ، چه در کاغذ، چه در کتاب و یا هر چیز دیگر.

***

“یک زخم مختصر”

از روی عادت پنجره اتاقش را در آن صبح نسبتا سرد اسفند ماه باز کرد. سرمای ملایمی به صورتش خورد و نفس عمیقی کشید. هوا گرگ و میش بود. آپارتمان روبرویی آنطرف خیابان را دید که چراغ­­ های  واحدهایش یکی در میان روشن بود. با خود فکر کرد:

– شاید خونه هایی که چراغشون روشنه بچه مدرسه ای دارن و یا باید خیلی زود سر کار برن. یا شاید هم یکی دیشب به بهونه فیلمی یا خوندن کتابی بیدار مونده. ممکنه یکی هم عادت داشته با چراغ روشن بخوابه و یا شاید… شاید یکی شب از خستگی خوابش برده و نا نداشته چراغو خاموش کنه.

چند لحظه­ ی دیگر فکر کرد و به بدن خود کش و قوس  داد تا سرحال بیاید.

– ولی این خونه طبقه­ ی همکفیه… این که بیشتر وقتا چراغ اتاقش روشنه. حتی بعضی روزام روشنه؟

ساعت پنج صبح بود و او زودتر از زنگ ساعتش، بیدار شده بود. اینطور وقت ها دیگر خوابش نمی برد. کمی گرسنه بود به سرش زد صبحانه ­­­­ای بخورد و تا پارک محله شان کمی پیاده وری کند.

– اوه چقد هوای اتاق سرد شد.

نگاه آخرش را بار دیگر روی آپارتمان روبرویی و طبقه همکف لغزاند و پنجره را بست. داشت به یک صبحانه ­ی گرم فکر می کرد که ناگهان تلفن همراهش زنگ خورد.

– این وقت صبح کی یاد ما افتاده حالا!

شماره­ ی روی گوشی را شناخت.

– الو سلام

– سلام، سلام … الو … به دنیا اومد. بچه ام به دنیا اومد، صحیح و سالم. خیلی شبیه خودمه باید ببینیش. اولین نفر به تو زنگ زدم که خبرشو بدم.

صدای بلند و پر شور و حرارت آنطرف خط، گوشش را اذیت کرد. شعله خنده اش گرفته بود و با اشتیاقی ساختگی، جواب می داد.

– خدا روشکر به دنیا اومد. تبریک میگم. خوشحالم که خبرم دادی.

 بعد گوشی را به کناری پرت کرد. میل خوردن صبحانه از سرش پریده بود. تو کمدش مشغول وارسی شد تا لباس گرمی پیدا کند. کنار لباس های آویزان، در طبقه وسط کمد، چشمش به آلبوم عکس هایش افتاد. ناخودآگاه دستش به سمت آلبوم کشیده شد. آن را باز کرد و دقایقی آنها را تماشا کرد. یک سالی می شد دیگر عکس هایش را چاپ نمی کرد. لبخندی زد و در حالیکه عکس ها را ورق می زد زیر لب چیزهایی نیز زمزمه می کرد:

– چه حوصله ای داشتم اینا رو چاپ می کردم. چقد دلم می خواد یه روسری سفید دیگه بخرم. اینو باش، چطور تو این شلوغی تونستم این عکسو بگیرم.

دیدن عکس ها که تمام شد آلبوم را سر جایش گذاشت، لباس گرمی پوشید و از خانه بیرون زد تا کمی ورزش کند. می خواست تا رسیدن به نزدیک ترین پارک، پیاده روی کند.

در گرگ و میش آن صبح، ‌قدم زنان از کنار درختان بلند و بدون برگ سپیدار می گذشت. چراغ های خیابان هنوز روشن بود و نورشان در چاله های آب گرفته پیاده رو منعکس می شد. گاهی موزاییک های پیاده رو را از نظر می گذراند و گاهی درختان با فاصله ی کنار خیابان را. ناگهان هوس کرد روی لبه جدول کنار پیاده رو راه برود. تعادلش را به زور نگه داشته بود. مثل بندبازی مبتدی، گاهی آرام و گاه با قدم های تند لبه جدول را ناشیانه طی می کرد. دست هایش را برای تعادل بیشتر باز نگه داشته بود و لحظه­ای که می خواست بیفتد تنه درخت سپیداری را دو دستی می گرفت.

کم کم داشت به پارک نزدیک می شد. تصمیم گرفت تا آنجا بدود. گام هایش را تندتر برداشت. از روی جوی آب پرید. خیابان خلوت بود. عرض خیابان را هم با دویدن طی کرد. وارد پارک شد . انگار هوای تازه مغزش را قلقلک می داد و سرخوشش می کرد. به سمت وسایل ورزشی پارک رفت و خود را با آنها مشغول کرد. تند تند نفس می زد و با ولع زیاد روی دوچرخه ثابتی رکاب می زد.

به یاد گفتگوی تلفنی اش افتاد. دلش برای آن روزها تنگ شد. با کوچکترین بهانه­ ای قاه قاه می­خندیدند.  صدایش هنوز در گوشش می پیچید که از پیانو و کنسرت های خیالی خودش حرف می زد. او می­گفت که جمعیتی زیاد در سالن بعد از پایان آن کنسرت تشویق جانانه ­ای خواهند کرد.  می خواست زندگی اش را وقف ساختن آهنگ هایی کند که نظیرش در دنیا پیدا نمی شد.

نفس عمیقی کشید و تندتر رکاب زد. کمی گرمش شده بود. هوا دیگر روشن شده بود و آدم­های بیشتری به پارک آمدند.

– به دنیا اومد. بچم به دنیا اومد.

رکاب زنان به رهگذران نگاه می­کرد. فکر کرد. پلک هایش را به هم فشرد. کمی خسته شد و خواست نفسی تازه کند. با چشمانش به دنبال نیمکتی گشت تا روی آن بنشیند.

– بچم شبیه خودمه­ ها.

– شبیه خودت!

 خودش را روی نیمکت یله کرد و سرش را به پشتی نیمکت تکیه داد. نگاهش را به آسمان دوخت. در پهنه آبی آسمان، دسته نامنظم کلاغ های سیاه را دید در حالیکه با صدای گرفته و خش داری قارقار می کردند.

–  اولین نفر به تو زنگ زدم که خبرشو بدم.

 چشمش افتاد به یک پیرزن با عصای قهوه ای سوخته، دو پسر جوان که یکی نابینا بود و دیگری دستش را گرفته بود. بعد مامور سبزپوشِ پارک را با نگاهش تعقیب کرد که با پلاستیک سیاهی، که زباله ها را از کف زمین جمع می­ کرد. ناگهان صدایی او را به خود آورد.

– اجازه هست اینجا روی نیمکت بشینم؟

 به طرف صدا برگشت. مردی با قدی متوسط و هیکلی نسبتا چاق بود که حدودا شصت ساله به نظر می رسید. موهای جو گندمی کوتاه و کم پشتی داشت. با چشمان ریز سبزرنگش به او خیره شده بود و با لب های باریکش در میان آن صورت گوشتی سرخ و سفید، از او می خواست اجازه دهد روی نیمکت بنشیند.

– خواهش می کنم. مشکلی نیست، کم کم داشتم می رفتم.

– ممنون. خونه ­تون همین نزدیکی هاست؟

– تقریبا. چطور؟!

– ورزش تو این هوا خیلی می چسبه. همیشه ورزش می کنی؟

شعله در حالیکه نگاهش را به اطراف مشغول کرد با بی میلی جواب داد:

– همیشه که نه. هروقت حوصله داشته باشم.

– خونه ما هم همین دور و براس. صبحا گاهی میام هواخوری.

اینبار  به چهره مرد چشم دوخت و نگاهشان با هم تلاقی پیدا کرد. بی هیچ کلامی سرش را به نشانه تایید حرف های مرد تکان داد.

– من  فکر می کنم جایی دیدمت. اصلا از دور که دیدمت شناختمت.

شعله چشمانش را ریز کرد و به او خیره شد تا او را به یاد بیاورد که مرد لبخندی زد و ادامه داد:

– آره خودت بودی. گوشیتو که دیگه گم نکردی؟

شعله به مرد خیره شد و درحالیکه انگشت اشاره اش را به سمت خودش نشانه گرفته بود پرسید:

– من؟! من چیزی رو گم نکردم آقا.

مرد انگار یکه ای خورد و خنده اش گرفت.

– چرا. خودت بودی. چند روز پیش از تاکسی که پیاده شدی گوشیتو روی صندلی ماشینم جا گذاشتی و نیمساعت بعد تماس گرفتی که بدستت رسوندم.

– حتما اشتباه گرفتین آقا. من همیشه حواسم به وسایلم هست.

مرد کمی بلندتر گفت:

– چی بگم والا. خودم روبروی در فرودگاه پیادت کردم.

شعله حوصله سماجت مرد را نداشت. خیلی جدی گفت:

– منم موندم چی بگم حتما چهره اون خانم شبیه من بوده وگرنه می دونم چیزی رو جا نگذاشتم. الان هم باید برم.

– ناراحتی نداره که. آخه خیلی هم عجله داشتی که جا نمونی. یه کوله پشتی مشکی هم دستت بود.

– کوله پشتی مشکی؟!

 لحظه ای  فکری از ذهنش گذشت. به تردید افتاد که نکند واقعا این مرد درست می گوید. با خود فکر کرد:

– ولی نه امکان نداره. من فرودگاه کاری نداشتم، جایی نمی خواستم برم، چیزی رو جا نگذاشتم.

دلش می­خواست از پارک بیرون برود. برای اینکه وانمود کند دیرش شده به ساعتش نگاهی انداخت. بدون اینکه به چهره مرد نگاه کند و یا منتظر جواب خداحافظی اش باشد بلند شد تا به سمت خانه برود.

راه رفت. خواست از روی بیشه درهم شمشادها عبور کند تا سریعتر از محوطه پارک خارج شود. درحالیکه به فکر حرف های مرد بود بیاد کوله پشتی مشکی اش افتاد. ناگهان پایش به شاخه خشک و تیزی گرفت. تعادلش را از دست داد. افتاد روی زمین. پایش درد گرفت. ولی نه به شدتی که نتواند راه برود. بلند که شد، سوزشی در مچ پایش احساس کرد. سپس با درماندگی رد خون سرخی را که به درون کفشش غلطید نظاره کرد.

– اه لعنتی. چرا باید اینجوری بشه. این مردک خرفتی حواسم رو پرت کرد.

از جایش بلند شد و لنگان لنگان پیاده به سمت خانه راه افتاد.

– نکنه واقعا گوشیمو جا گذاشته بودم؟ فرودگاه چرا؟ من که جایی نمی خواستم برم.

دندان هایش را بهم فشرد و زیر لبی به مرد غر می زد.  دلش می خواست با همان پای زخمی اش تا خانه بدود تا از او دور و دورتر شود، تا او را نبیند و حرف دیگری از او نشنود. دوباره به یاد مکالمه تلفنی اش افتاد.

– بچم به دنیا اومد، صحیح و سالم.

پایش از درد زق زق می کرد. دیگر از از محوطه پارک دور شده بود و وارد پیاده رو خیابان اصلی می شد.

– من  فکر می کنم جایی دیدمت. خودت بودی، یه کوله پشتی مشکی هم دستت بود.

– یعنی خانمی که گوشیشو جا گذاشته انقدر شبیه من بوده؟! جلوی در فرودگاه؟ مگه من کجا می خواستم برم؟

– از دور که دیدمت شناختمت.

–  گفت خونه اش همین دور و براست. شاید دیدمش. شاید توی آپارتمان روبرویی دیدمش. همون طبقه همکف. همون که چراغش بیشتر وقتا روشنه. یعنی خودشه؟

کمی سردش شد. دستهایش را در جیب گرمکن فرو برد.

– شاید هم …

 با اینکه تا خانه مسافت زیادی نبود ولی انگار نای راه رفتن نداشت. یک تاکسی جلوی پایش بوق زد.

– نه. تاکسی نه.

تاکسی رفت. ایستگاه اتوبوس در چند قدمی اش بود. سوار اتوبوسی شد.  صندلی خالی پیدا نکرد.  دلش ضعف رفت. می خواست عق بزند. از گرسنگی بود یا ازدحام داخل اتوبوس؟ نمی دانست. گویی کسی از داخل معده اش به او مشت می زد. نمی دانست حالش از چه به هم می خورد. روبروی در ایستاد تا بعد به موقع پیاده شود. اتوبوس از چهارراه گذشت. بعد در ایستگاه متوقف شد. پیاده شد. با قدم های تندی که بیشتر شبیه دویدن بود به سمت خانه حرکت کرد.

– بچم به دنیا اومد. خیلی شبیه خودمه باید ببینیش.

به خانه نزدیک شد، بدون آنکه رویش را برگرداند زیرچشمی واحد طبقه همکف آپارتمان روبرویی را نگاه کرد. چراغش هنوز روشن بود. صدای موتور سیکلتی توجه­اش را جلب کرد. به پشت سرش نگاهی انداخت. مردی نسبتا چاق با کلاه ایمنی سوار بر موتورسیکلت بود. پایش تیر کشید.

– خودشه؟ اون داره تعقیبم می کنه. شایدم خونش توی طبقه همکف این آپارتمانه. خونش همین دور براست، خودش گفت.

سریع کلید را در قفل در چرخاند. وارد خانه شد. در را محکم بست، کلید را دو بار چرخاند. دقایقی به در تکیه داد و صدای موتور را می شنید که از آنجا دور می شد. سپس به طرف حمام رفت. پایش زخمی اش را زیر شیر آب سرد گرفت. به زخمش خیره شد و با دستش خون سرخ تیره و لخته شده را تمیز می کرد. زخم به طول یک انگشت بود، با اینکه زیاد عمیق نبود سوزش زیادی حس می کرد. از درد چشم هایش را بست و لب هایش را به دندان گرفت. گذاشت تا پایش کمی زیر آب سرد بماند.

– من نبودم. مطمئنم اشتباه گرفته. فراموشش کن لعنتی.

از حمام بیرون رفت. دنبال چیزی بود تا زخمش را ببندد. خونش بند آمده بود. دلش نمی خواست زخم را ببیند. یک ورق قرص مسکن و چندتایی چسب زخم پیدا کرد. پایش خیس بود و چسب ها درست نمی چسبیدند.

– چسبای لعنتی. چسبای بی خاصیت. پس به چه دردی می خورین؟

چسب ها را به کناری انداخت. گرمکنش را توی کمد پرت کرد. چشمش به آلبوم عکس افتاد. سوزشی به معده اش چنگ می انداخت. گرسنه اش بود ولی میلی به خوردن نداشت. در خانه کمی چرخید. چند قرص مسکن را با هم بلعید تا بتواند کمی بخوابد. به طرف پنجره اتاق رفت. دستگیره پنجره را چک کرد. از پشت شیشه دو پسر بچه را دید که با لگد به جان یک قوطی کنسرو افتاده بودند و می خندیدند. صدای خنده شان در صدای تلق تلق قوطی گم می شد. نگاهش به آپارتمان روبرویی افتاد. طبقه همکف را نمی خواست ببیند، فورا رویش را برگرداند. پرده را به سرعت کشید. از دو طرف تنظیمش کرد تا هیچ نوری به داخل نتابد. صدای ماشین و موتورها را می­شنید. اتاق را تا آنجا که می توانست تاریک کرد. خودش را روی تخت انداخت. زیر پتو خزید. پاهایش را توی شمش جمع کرد. پتو را تا روی سرش کشید و لبه هایش را طوری دور خودش سفت و محکم پیچید که مثل کیسه خواب تنگ شد. سرش را در یقه اش فروبرد و دستانش را به دور خود حلقه کرد. چشم هایش را به زور بست و خیال داشت آرام بخوابد.

شیرین نوروزی

بهار ۱۳۹۶

5 دیدگاه برای “یک زخم مختصر(داستان کوتاه)

  1. امروز در سایت شاهین کلانتری یک کامنت فوق العاده از شما خوندم، متقاعدم کرد نوشته های شما رو دنبال کنم. سایت خوبیه، حتما دنبال می کنم مطالب خوبتون رو
    در ضمن از نگاه نقادانه تون در کامنت لذت بردم. اگه در باب نقد، کتاب های خوبی سراغ دارین ممنون میشم معرفی کنین:))

    1. سلام زهرای عزیز؛
      نظر لطفتونه، من هم اون پست(چرا از ایرانی بودن خودمان نفرت داریم؟) شاهین جان رو دوست دارم و بنظرم عالیه. خیلی خوشحالم که یکی از خوانندگان گرامی شاهین عزیز نوشته های این وب رو می پسنده.
      بی تعارف، در باب نقد، خودم رو در جایگاه معرفی کتاب نمی دونم چون در این حوزه تخصصی ندارم و مطالعاتم جسته گریخته بوده. با این وجود اگر منظورتون نقد داستان کوتاه و رمان هست می تونم به دو کتاب”گفتمان نقد” از حسین پاینده و”اصول و مبانی تحلیل متون ادبی” از سلینا کوش، ترجمه ی حسین پاینده اشارتی کنم. این کتاب ها از توصیه دوستان داستان نویس هست برای کسانی که می خوان تازه وارد وادی نقد ادبی بشن. و کتاب اول اولویت داره به دوم(یک چیزی در مایه های پیش نیاز)، خود من فعلا در حد ورق زدنشون در کتابخانه ی دیگران، تونستم وقت بگذارم براشون:)
      اگه مواردی از تجربیات خودم رو هم بخواین فکر می کنم بهتره به عنوان پیش درآمد، یک دیدگاه کلی درباره ی مکاتب ادبی داشته باشین، مثلا کتابی تهیه کنین که مکاتب رو هرچند اجمالی با مثال معرفی کنه و البته فهم بهتر این کتاب، در گروی خوندن آثار ادبی هست. به عنوان مثال قاعدتا با خوندن کتاب نانا از امیل زولا بهتر می تونیم متوجه بشیم که تعریف مکتب ناتورالیسم در ادبیات چی هست، چون به هر حال پرچمدار این مکتب ایشون هستن و این اثر هم در این سبک شاخصه.
      یک مورد دیگه هم خوندن آثار متعدد از یک نویسنده هست که به نظرم در اغلب اوقات باعث میشه رد اندیشه ی نویسنده و دغدغه ی ایشون رو در اکثر آثارش ببینیم و تا حدی بتونیم تشخیص بدیم مسائل مورد نظر ایشون رو.
      یک مورد کاربردی دیگه هم به نظرم خوندن نقد دیگران درباره آثار یک نویسنده معروف هست. مثلا بنده یک کتابی دارم به نام”شخصیت های اصلی در آثار کافکا” که توسط آقای بهروز حاجی محمدی به نگارش در اومده و ایشون سه رمان و چند داستان کوتاه کافکا رو از باب ویژگی های شخصیتی تحلیل کردن. خوندن این گونه کتاب ها هم نیاز اندکی به شناخت اجمالی از مکاتب داره ولی در صورت نخوندن هم تا حدی میشه درک مطلب کرد.
      ممنون بابت ثبت دیدگاهتون، شاد باشین و پاینده.

  2. شیرین : )
    امان از دست تو دختر. من خودم بار گناهم زیاده و پاسخگو هم نیستم تو دیگه گناهتو حواله من نکن، همه‌اش تقصیر آقا معلم هستش که گفت ای کسانی که ایمان آورده‌اید به وبلاگ‌نویسی روی بیاورید. حواله کن سر آقامعلم، خودش با تکنیک‌های مذاکره رفع بلا می‌کنه. ; )

    ممنون که به اشتراک گذاشتی، دوسش داشتم، یکمم ترسیدم.
    دیگه با معده خالی قرص نخوریا ( نگاه چپ چپ )

    1. امان از دست تو:)))) با عرض شرمندگی معده من غالبا خالی نمی مونه لیلا خیالت راحت:)
      خواهش می کنم دوست خوبم، ولی خب شجاع باش تا باز هم بگذارم دیگه، شاید این بار جنایی باشهD:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *