یعنی جامعه ارزشش بیشتر از منه؟

حتی اگر بخواهم، نمی توانم همه ی اخبار و وقایع را نشنوم. تا کی می شود خود را به ندیدن و نشنیدن بزنم. بالاخره نوبت من هم می شود که پیگیر خبرها شوم. زمانی که دیگر، سیاسی ترین کانال های تلگرامی و شبکه های تلویزیونی فیلم و اخبار بستگان و آشنایانم را منتشر می کنند چطور می شود ندید و نشنید؟

این روزها فکر می کنم تا مادامی که عنوان ایرانی بودن را یدک می کشم، بی خبری از وقایع این کشور، بیشتر به افسانه می ماند. البته که سعی کرده ام بی خبری اختیار کنم ولی نشد و نمی شود. روزی رسید که دیگر خود و نزدیکان خبرساز شده ایم.

چه فرقی دارد کدام خبر را می گویم. مسئله این است که این روزها کشور ایران آماج بارش خبر و اتفاق شده است. حال می خواهد آن خبر سقوط هواپیما باشد یا خیزش زلزله، اختلاس باشد یا خشکسالی، تجزیه وطن باشد یا اعلام استقلال، اختیار در دین و مذهب باشد یا حقوق مدنی، گرانی ارز باشد یا بستن مرز.

درست است که تحلیلگر سیاسی نیستم ولی چشم و گوش دارم، می شنوم خبرها را و می بینم وقایع را، و به نوبه ی خود درگیرشان نیز می شوم. درگیر سیاسی ترین خبرها. همانطور که یکی از این خبرهای داغ، نقل محافلمان شده بود.

محفلی که حتی اگر سیاست نداند و یا نخواهد که بداند، ناچار است درگیر شود. تا جایی که پیگیرمان می شوند و داغ ترین خبرهای این محفل را از ما طلب و سپس منتشر می کنند.

در این محفل یکی می گوید تصویرم در چند فیلم، جهانی شده است؛ شعار داده ام و فریاد زده ام، اگر من را هم مثل فلانی در حین اعتراض دستگیر کردند نجاتم می دهید؟ دیگری می خندد و با لودگی جواب می دهد نه من هم آمده ام اعتراض کنم برای این شهر. اولی می گوید یعنی الان این شهر ارزشش از من بیشتر است؟ همان دیگری دوباره جواب می دهد بله که مهم تر است و بعد کمی مکث می کند و می گوید ولی در نهایت خودم مهم تر هستم. همگی می خندیم. چند دقیقه بعد تلفن شخص دوم زنگ می خورد و از او خواسته می شود فردا برای راه افتادن فلان کارش، سریعا خود را برساند. زورش را می زند و کارش را به بعد از مراسم اعتراض موکول می کند. موفق می شود و فاتحانه لبخند می زند و پز می دهد.

اواخر سخنان همان محفل، شخص اول بعد از خداحافظی می گوید دوستتان دارم. و شخص دیگری می خندد و می گوید چه رمانتیک شده ای. باز هم همگی می خندیم.

چه اتفاقی بین این دیالوگ های به ظاهر ساده در جریان است؟

در گفتگوی اول؛ ترجیح جامعه به فردی از همان جامعه و ترجیح خود به همان جامعه و باز ترجیح منافع جامعه به خود.

چه رفت و برگشتی بین احساس و منطق آدمی صورت می پذیرد که پاسخ هایی اینچنین داده می شود؟ چه چیزی در این میان اهمیت و ارزش بیشتری دارد؟ جامعه یا فرد؟ آیا این ارزش مدام در حال جابجایی است؟ ارزش کدام یک از آنها در چه مواقعی بالا می آید و ارزش کدامیک در چه مواقع دیگری کمتر می شود؟

از گفتگوی دوم چه برداشتی می توان کرد؟ آیا می توان گفت یک دغدغه ی مشترک جمعی موجب تشدید علاقه میان افراد آن جمع می شود؟

جواب این سوال ها را هنوز نمی دانم فقط می دانم که پرسیدنشان هم تامل و اندکی تفکر در وقایع پیرامون می خواهد. تامل و تفکری که من مدیون خواندن داستان ها و رمان های اخیرم هستم و به مدد آنها یاد گرفته ام دقت بیشتری بر رفتار جامعه و اطرافیانم داشته باشم. گاهی لودگی های خود و اطرافیانم را متوقف کنم و گفتگوها را با سوالاتی برای لحظاتی، ولو به زور، به زیر لوای اندیشه در بیاورم. اگرچه بخندند و بگویند نزد تو جرات نمی کنیم حرف بزنیم چون سریع تفسیرمان می کنی. بگذار بگویند، باشد که برای لحظاتی، میان لودگی هایمان، جرات نکنیم کلمات را حیف و میل کنیم، ولی به ازایش عمیق تر به اعتراضمان و خواسته مان فکر کنیم.

باری؛ گفتگوهایی که در اینجا از آن صحبت شد، شاید برای من و برخی دیگر، به اندازه ی نفس کشیدن یا توان راه رفتن یا حتی نوشیدن آبی خنک، تکراری و عادی شده اند. به قدری که تا کسی از بیرون به درون ما زل نزند و نتیجه مشاهداتش را به ما نگوید، نمی توانیم ببینیم در چه موقعیت و وضعیتی قرار داریم.

و به نظرم می رسد، چه دوست داشتنی هستند افرادی که هنرمندانه به زندگی زل زده زده اند و پر تکرارترین رفتارها و گفتگوها را که همچون خوردن یک لیوان آب، ساده به نظر می آیند، زیر نظر دارند و با ظرافت طبعشان، آن را هنرمندانه پیش چشمانمان نمایش می دهند. نظیر میلان کوندرا. من معتقدم کوندرا نویسنده ایست که نگاه ظریف و دقیقش به زندگی، در تمام آثاری که از او خوانده ام جریان دارد.

در اینجا از رمان بار هستی سخن می گویم و می خواهم مثال هایی را که از گفتگوهایمان در ابتدای این پست آورده ام، با مثال این رمان کمی تطبیق دهم. در این رمان کوندرا با استفاده از شخصیت ترزا، این جابجاییِ ترجیحات و دغدغه های فردی و جمعی را با ظرافت خاص خودش به مخاطب نشان می دهد.

ترزا زنی است که در طول رمان شخصیتی وابسته، رنجور، ضعیف، عاشق و حسود دارد. زنی که معنای زندگی را در تَن خلاصه می کند، در زندگی با تنِ همسرش توما و گاهی از روی درماندگی با سگش کارنین.

ولی همین زن با ویژگی هایی که از او ذکر شد، پس از اشغال چک و شهرش توسط تانک های روسی، دغدغه اش برای مدتی دگرگونه می شود. جنگِ تن، حسادت ها، ضعف و رنجیدگی های شخصی، که در سرتاسر این رمان حضور پررنگ دارند، ناگهان در زندگی ترزا رنگ می بازند. او به هنگام حمله ی شوروی به پراگ، دغدغه ی زندگی خصوصی اش را برای مدتی فراموش می کند و این دغدغه در حوزه ی عمومی جامعه اش، نمود می یابد. دوربینش را بر می دارد و به میان تانک ها می رود. عکاسی می کند و عکس ها را به مجلات خبری می فرستد. و حتی زنانی که در سایر مواقع آنها را به چشم شکارچیان همسرش می دید، اکنون می شوند سوژه های عکاسی اش در میان خیابان های اشغال شده ی شهر پراگ.

در پاراگراف زیر از این رمان، مشاهده می شود که سیاست و وقایع جامعه بر زندگی شخصی ترزا سایه انداخته است و او در یک بحران سیاسی زندگی خصوصی خود را از یاد می برد.

“از اشغال چکسلواکی در سال ۱۹۶۸، عکس و فیلم زیادی تهیه شده و به آرشیوهای سراسر جهان سپرده شده است. عکاسان و فیلمبرداران چک که فرصتی برایشان پیش آمده بود مغتنم شمردند و تنها کاری را که هنوز از ایشان ساخته بود، پیش بردند: آنها برای آیندگان تصویر تجاوز و خشونت را به ثبت رساندند. ترزا این هفت روز را در خیابان ها گذراند و از سربازان و افسران روسی-در انواع موقعیت های رسوا کننده- عکس برداشت.” بار هستی صفحه ۹۳

این پاراگراف به خوبی نشان می دهد که کوندرا در این رمان زندگی خصوصی را بی ارتباط با زندگی جمعی نمی داند. کوندرا با نگرش خاص خود حوزه ی عمومی را به حوزه ی خصوصیِ شخصیت های رمانش ارتباط می دهد و در قالب ادبیات و داستان، پیش روی مخاطب می گذارد. به نظرم می رسد شاید اگر این موضوع را در یک مقاله نوشته بود کمتر افرادی-از آنچه تا کنون این رمان را خوانده اند- رغبت می کردند به طرفش بروند و آن را بخوانند. چرا که این گونه مقالات عموما کاری به اشخاص و ماجراهای زندگی خصوصی افراد ندارند و عمدتا مفاهیم و مولفه هایی را استخراج می کنند و درباره آن می نویسند. در حالی که یک متن داستانی با سهولت بیشتری در میان خوانندگان نفوذ می کند و درک مفاهیم را نیز آسان تر می کند.

در داستان کوتاه نامه های گمشده از مجموعه ی کلاه کلمنتیس، باز هم کوندرا این موضوع را در جریان زندگی شخصی میرِک و توازی اش با زندگی اجتماعی وی، نشان می دهد و این جابجاییِ ترجیحات شخصی و عمومی در چندجای داستان بروز پیدا می کند.

القصه؛ خوشحالم که داستان کوتاه و رمان می خوانم. خوشحالم که میلان کوندرا متولد و نویسنده شده است. خوشحالم که چند رمان و مجموعه داستان از این نویسنده خوانده ام و بقیه را نیز می خواهم بخوانم. خوشحالم که سهم چشمگیری از مطالعه ام به ادبیات اختصاص دارد و نیز خوشحالم که ادبیات نادانی ام را برملا می سازد.

به پایان آمد این پست ولی سوالات همچنان باقیست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *