کتاب و سرشکستگی

کتاب و سرشکستگی؟! مگر می شود؟ بله. شاید. شاید گاهی خواندن کتابی موجب سرشگستگی شود! چگونه؟ الآن عرض می کنم.

پیش نوشت: چندین روز بود که به نازنین لپتاپم دسترسی نداشتم و این مسئله دو جنبه مثبت و منفی در پی داشت. جنبه منفی؛ روزهای اولِ جدایی، همچون شخصی که چیزی گم کرده باشد در خانه می چرخیدم و چاره ای نمی یافتم. روزها، برای منی که پیوند عمیقم با لپتاپ، از دیدگاه اطرافیان به پیوندهای انسانی متعددی (فرزند، همسر، دوست پسر و …) تشبیه شده بود، به سختی می گذشت. کلمات از ذهنم متواری می شدند و جایی برای اسکان آنها نبود. استفاده از کاغذ را امتحان کردم خیلی سخت تر از آن چیزی بود که فکر می کردم و از هر ۶ سطری که نوشتم ۴ سطرش خط خطی می شد.

و اما جنبه مثبتش؛ شدیدا نیاز به دلبستگی جدیدی داشتم تا بتوانم دل از نازنین یارِ پیشین ببرم. اگرچه خبری از نوشتن نبود و نتوانستم خود را به دستنویسی عادت دهم ولی رکورد کتابخوانی روزانه خود را شکستم. آنقدر خواندم و خواندم که هم رکورد شکست و هم سرم!

و اما اصل ماجرا؛

کتاب به دست، پشت میز کارم نشسته بودم و می دانستم غذای روی اجاق گاز، بیش از آن زمانی که باید، روی شعله مانده و احتمال سوختنش هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود. انگار خودم را به بی اعتنایی زده و منتظر بودم بوی سوختن بیاید تا مجبور شوم از پای بساط کتاب و میز کنده شوم و به داد امورات شکمی ام برسم. خلاصه یک دل می گفت بروم بروم و دلی دیگر معکوسش را پاسخ می گفت.

اما گویی آن یکی دلم راضی نمی شد متن جذاب کتاب را کنار بگذارم. شخصیت کتابم دچار رعشه شده بود و داشت روی زمین دست و پا می زد. پنداری پزشکی بودم که نمی توانستم بیمار رعشه ای ام را در آن لحظه حساس رها کنم. میان دو راهی ماندن پیش شخصیت کتاب و رفتن به آشپزخانه گیر کرده بودم.

خدا نکند آدم میان این دو راهی ها گیر کند. انگار که قدرت انتخابم به کمترین میزان ممکن کاهش پیدا کرده بود و به سرم زد کتاب خوانان به سمت آشپزخانه بروم. ولی بوی سوختن غذا که بلند شد، من اینبار تصمیم گرفتم بدوم. چشم از کتاب برنداشته و از پشت میز بلند شدم تا بدوم به سمت آشپزخانه که ناگهان پایم را اشتباها روی یک لیوان سفالی گذاشتم و پس از اینکه پشت سرم به گوشه میز برخورد کرد، نقش بر زمین شدم.

ترکیب جالبی از ترس و درد و استرس سوختن غذا، خنده و حسSympathy (همدردی) با شخصیت کتاب، را همزمان تجربه کردم. پشت سرم _جایی حدود مدار استوای سرم و به تقارن بینی ام_ خراش برداشت و یا به عبارتی دیگر، شکست.

میان نوشت ۱: خنده را از این بابت عرض می کنم که در نظر خودم، افتادنم شبیه به تکل از پشتِ فوتبالیست های خشن(چیزی در مایه های کاکرو یوگا) شده بود.

میان نوشت ۲: لیوان ها در زندگی من جایگاه ویژه ای دارند و غالبا ۳ الی ۴ لیوان در طرح و اندازه های مختلف در اطرافم چیده شده اند. (یک روز درباره جایگاهشان می نویسم چرا که در این مقال نمی گنجد.)

باری؛

یک آن احساس کردم اشیای اطرافم دست به دست هم داده بودند تا موجب سرشکستگی ام شوند. به یاد کارتن های تلویزیونی افتادم که تا صاحبخانه از اتاق بیرون می رفت اشیای خانه جان می گرفتند و علیه آدم ها نقشه می کشیدند. بله. واقعا احساس کردم میز، کتاب، لیوان و اجاق گاز تبانی کرده بودند! باز هم جای شکرش باقیست جای کتاب، تلفن همراه دستم نبود وگرنه با این سرشکستگی، رسوای دنیای  Internet of Things نیز می شدم.

حال که از ماجرای سرشکستگی ام گفتم(البته بیشتر یک خراش کوچک بود) این اتفاق را دستاویزی می کنم تا درباره یک سرشکستگی دیگر از خواندن کتاب نیز سخن برانم.

دیده شده افرادی که در تمام طول زندگیشان یک کتاب خوانده اند و مرتبا و مکررا همه مسائل مادی و معنوی عالم هستی را با آن کتاب توصیف کنند و می کوشند از ملا نصرالدین تا سقراط را در قالب همان یک کتاب برای دیگران شرح و پیوند دهند. آخر یکی پیدا نمی شود بگوید سرورِ من، در جذاب بودن کتابی که شما خواندی شکی نیست ولی تو را به همان یکتا کتابی که خواندی قسم، بیا و جذابیت های کتاب دیگری را نیز تجربه کن تا حرف هایت بوی تعفن تکرار و کهنگی ندهند.

پی نوشت: مدیون می شود کسی که فکر کند این موضوع درباره من و حکمت شادان نیچه(۱، ۲، ۳ و چه بسیار شفاهی گویه ها) نیز صدق می کند 🙂

11+

15 دیدگاه برای “کتاب و سرشکستگی

  1. من هم هرروز این داستان را دارم!
    بخار اینکه کارم دوشيفته هست – صبح تا ظهر و غروب – بعد از ظهر را در محل کار می مانم و غذایی را برای گرم شدن یا پختن روی اجاق گاز میگذارم و یکراست سراغ روز نوشته های محمدرضا شعبانعلی میروم تا هم نوشته های جدید ایشان وهم نوشته های جدید دوستان متممی را بخوانم. که یکدفعه بوی سوختگی توجهم را پرت میکند…

    1+

    کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

    • avatar
    1. توجهتون پرت میشه 🙂
      خیلی جالب گفتین آقای طاعتی مرفه عزیز.
      پیشنهاد می کنم پیشنهاد نجمه عزیز رو در اینجور مواقع به کار ببندین. خود من از اون روزی که این دوست خوبمون بهم پیشنهاد داد سه بار امتحان کردم و نتیجه گرفتم 🙂

      0
  2. شیرین جان
    صحنه‌ای که به تصویر کشیدی را تصورکردم. یک‌پوزخند نرمی روی صورتم‌ نقش بست. من رو ببخش.
    راستش داشتم فکر می‌کردم که چقدر مؤدبانه‌ نوشتی. من اگه برای دوستای نزدیکم‌ تعریف می‌‌کردم، احتمالاً با کلمات دیگه‌ای تعریف می‌کردم.

    2+

    کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

    • avatar
  3. سرت سلامت شیرین بانو…غذا چی شد په؟ 🙂
    این حس تندتر شدن کم کم بوی غذا و ورودش به وادی غم انگیز سوختگی را تجربه کرده ام! خیلی بده. (نمیدونم چرا نسبت به اسم نیچه آلرژی خاصی دارم و فکر میکنم نگاهش به جهان قراره روم اثر بد بذاره! یه چیزی توی دوران دانشجویی ازش خوندم که نمیدونم شاید شامگاه بتان بود ولی دیگه سمتش نرفتم. )

    0
    1. سلام نجمه جان. ممنونم دوست عزیزم.
      همونطور که هم تجربه ایم فکر می کنم مراحل بعدیش رو هم بتونی حدس بزنی، سطوح بالایی غذا قابل خوردن بود همچنان. در واقع مجبور بود.
      یک دوستی داشتم اون هم مثل تو آلرژی داشت. درست مثل همین آلرژی که خودم نسبت به کتاب بیشعوری دارم، ولی آخرش نیچه خون شد اصلنم درد نداشت 🙂
      اصلا خیلی سرشکستگیانه(از نوع دومی که اشاره کردم) که بخوام بگم، اگه نیچه نخونی بوی سوختن زندگی جوری مدهوشت می کنه که حتی متوجهش نمیشی که بخوای خاموشش کنی.

      0
      1. شیرین جان حالا که درد نداره امنحانش میکنم!‌ شما هم اگه باز غذا سوزوندی و خواستی لو نری یه کم دارچین بسوزون خیلی بوی خوبی دراه و بوی سوختگی غذا رو میپوشونه!
        من یک بانوی بسیار باتجربه ام!

        2+

        کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

        • avatar
  4. سلام
    اولین باره که نوشته هاتون رو میخونم
    به نظرم جالب بود.
    سر شکستگی شما رو نمیگم هااا
    سبک نوشته و روایت رو عرض می کنم که بام جالب بود
    خستگیم در رفت.
    اگه محل حادثه (پشت جمجمه تون) هنوز درد داره کمپرس یخ میتونه کمکتون کنه.
    سبز باشید

    0
    1. سلام دوست عزیز.
      ممنون بابت اظهار لطف و تجویز کمپرس. از شما چه پنهون سرشکستگی بیشتر یک خراش کوچیک بود. من بزرگش کردم که بتونم یک پست از دلش بیرون بکشم وگرنه که خیلی زود رفع بلا شد 🙂
      شاداب باشید دوست خوبم

      0
    1. سرگشتگی تعبیر جالبی بود برام. به نظرم این نوع کتاب ها انگار گاهی زیر پای آدم رو خالی می کنن ولی با این وجود یک رضایت درونی وجود داره بابت خوندنشون.

      2+
      1. درود
        تعبیر خالی کردن زیر پا خوب بود. به یاد پیشنهاد نهایی نیچه در “وقتی نیچه گریست” یالوم افتادم اگه نخوندید به شدت توصیه میکنم خیلی لذت داره مخصوصا برا نیچه خون ها.
        منم “بعصی اوقات” به دوراهی میرسم مخصوصا در زمینه خوردن. مثلن شام کره مربا بخورم(عاشق کره ام) یا شامی بابلی؟ ۵ مین فک میکنم و بعدش شامی میخورم و در ادامه اش کره مربا هم میخورم اخر می فهمم که در واقع دوراهی نبود

        0
        1. سلام علی راد عزیز. من فقط ۴ کتاب از ایشون خوندم و یک کتابش رو تقریبا بیش از ۴ بار. درباره “وقتی نیچه گریست” هم، به خاطر این پیشنهاد نهایی و ارتباطش به زیر پا خالی شدنی که از خوندن بعضی کتابا حاصل میشه، حتما در صف انتظار کتابام قرارش میدم 🙂 ممنونم.

          0
  5. سلام شیرین
    چقد توی این سبک نوشتن خوبی تو. تازگی‌ها دچار بیماری سطحی خوانی در وب شدم. به نظرم یکی از مهمترین عوامل این بیماری نبود متن جذاب همراه با لبخنده که البته در مورد نوشته‌های تو صدق نمیکنه 🙂

    0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *