وقتی مفاهیم مطلوب بر سرت هوار می شوند

گاهی یک مفهومِ ظاهرا مطلوب، می شود یکی از کورترین گره های عقایدت و آنچنان در عمیق ترین نقطه ی تاریک ذهنت مدفون می شود که حتی فکر نبش کردنش هم، به ذهنت خطور نمی کند. اما گاهی بخت آنقدرها هم یار نیست که تمام عقاید ظاهرا مطلوبت از گذر زمان، جان سالم به در برند و می بینی که بی اختیار، در محاکمه ای حضور داری که یک طرفش عقیده ی توست و طرف دیگرش دستاورد عقیده ات. آنوقت است که آب یخِ دستاوردت، کورترین گره های عقیده ات را آرام آرام از هم باز می کند، جوری که انگار اصلا وجود نداشته.

گاهی واقعا گریزی نیست. دوست داشته باشی یا نداشته باشی، برمی گردی و به سال هایی که شالوده اش را روی آن عقیده بنا کرده بودی، نگاه می کنی و از خودت می پرسی یعنی مفهومی که برایش جانت را فشاندی، خودت را چلاندی و هزینه ی گزافش را پرداختی، همین بود؟ و مثلا این مفهوم اسمش می شود “پشتکار” و هرچه این پشتکار مستدام تر، بزرگتر و همه پسندتر، انعکاس رنجی که برده ای در آن شفاف تر و صقیلی تر.

پی نوشت ۱: این پست احتمالا مثل همان عقیده ی کذایی موقت است.

پی نوشت ۲: اینبار هم دیر آموختم با اینکه پیش ترها در اینجا درباره ی هنر متوقف شدن خوانده بودم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *