“هچل یادگیری” و دو جنبه تاریک و روشنش

پیش نوشت: راستش را بخواهید مدت ها بود تصمیم داشتم پستی با عنوان”لذتی به نام هچل یادگیری” و اندر اوصاف جنبه های روشن این هچل دوست داشتنی_که خودم تجربه کرده بودم_ بنویسم. دست به کیبورد که شدم هنوز هم همین تصمیم را داشتم، حتی تا میانه های نگاشتن این پست. اما از اواسط پست به بعد متوجه شدم تجربیات یادگیری ام جنبه های غیر دوست داشتنی و تاریکی هم داشته اند و حیف است اشارتی به آن نشود.

باری؛ بیست و پنج سالم بود که دغدغه ی یافتن معنای زندگی برایم به اوج رسیده بود و هیچ چیز آرامم نمی کرد. مرور سال های گذشته از یک طرف و ابهام روزهای آتی از طرف دیگر، ذهنم را به شدت درگیر کرده بود. وقتی می دیدم زندگی و ابهاماتش دست از سرم برنمی دارد من هم پا پی اش شدم تا راهی بیابم برای بهتر زیستن یا درک بهترش، یا لذت بردن از وجودش، یا قدرش را دانستن.

در آستانه ی بیست و پنج سالگی بودم و اضطراب بی معنایی به سراغم آمده بود. نمی توانستم دست روی دست بگذارم و ذهن پرسشگرم را سرکوب کنم و بی آن که راز زیستن را کشف کنم، گلّه وار بروم پی کارهایی که سرم را به زندگی گرم می کرد و حواسم را از معنایش پرت.

هر از گاهی_به فاصله ی اندک_ ایده ای می یافتم و به خودم می گفتم بله همین است. خودِ خودِ معنای زندگی. همین لذت بردن در لحظه یا مهربانی، یا صداقت و تغییری در دنیای پیرامونم و یا کمک به دیگران و موارد مشابه دیگر. برای هر کدام هم گاهی تلاش می کردم و مزه تلخ یا شیرینش را می چشیدم. به عنوان مثال به یاد دارم در آن بیست و پنج سالگیِ معروف که اصطلاحا به سیم آخر زده بودم، متن زیر را نوشتم و در صفحه فیسبوکم منتشر کردم و تا مدت کوتاهی آرام گرفتم.

“الان ۶ شهریور ۱۳۹۲ هستش و من از نظر علم جمعیت شناسی در بیست و پنج سالگی درست قرار دارم یعنی بیست و پنججج سال از زندگیمو دیگه ندارمش به همین سادگی! همیشه روز تولدم یه حس غریب و یکم غمگین دارم دلیلشم هنوز نفهمیدم! شاید واسه اینه که تموم خواسته ها و آرزوهام میان جلو چشمم و شرمنده ی بعضیاشون میشم که نتونستم عملیشون کنم! بزرگترین آرزوی من راستگویی و خوش قلبی آدماست دوس دارم روزی برسه که هیچ کینه ای تو قلب هیچکدوممون نباشه. این ترجمه شعر زیبای شاملو هم هدیه تولد من به خودم و دوستای عزیزمه:

کسی نمی داند چقدر فرصت باقیست تا جبران گذشته کنیم

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم

پيش از آن كه پرده فرو افتد

پيش از پژمردن آخرين گل

بر آنم كه زندگي كنم

برآنم كه عشق بورزم

در اين جهان ظلماني

در اين روزگار سرشار از فجايع

در اين دنياي پر از كينه

نزد كساني كه نيازمند منند

كساني كه نيازمند ايشانم

كساني كه ستايش انگيزنند”

ولی کمی بعد می دیدم آنطور که باید راضی نمی شوم و بزرگترین خواسته و آرزویی که از آن دم می زدم آنچنان که باید برآورده نمی شود و یا چندان ارزش آفرینی ملموسی ایجاد نمی کند. راستگویی و خوش قلبی شروط لازم بودند و کافی به نظر نمی آمدند. سپس دنیا و دیگران را به کناری گذاشتم و به خواسته های کوچکتری که تا حد زیادی تحت اختیار خودم بودند فکر کردم. فکر می کردم و زمان ها سپری می شد. روزهای قبل از بیست و پنج سالگی خاری بودند در چشمم که اشکم را سرازیر می کرد. تا به حال چه می کردم؟

مسیرهای گذشته و پیش رو را مرور می کردم. اینکه کدامیک را ادامه دهم و کدام را متوقف کنم یا دست به چه اقدام جدیدی بزنم. مسیرهای جدید چیده شدند و مسیرهای قدیمیِ به درد نخور برچیده. پرت شدم در دنیای متن ها و خواندن از زندگی، آموزه ها و تجارب دیگران. کتاب هایی می خواندم که هم زیرپایم را خالی می کرد هم بیشتر تشنه ی دانستن از آنها می شدم. ولی همچنان خبری از یافتن یک معنای درست و حسابی نبود که مرا قانع کند. فقط می دانستم که لذت می برم و درهای جدیدی از دنیای یادگیری به رویم باز می شود. نفس یادگیری برایم جذاب شده بود، هنوز هم هست تا جایی که ظاهرا چند سالیست معنای زندگی را فقط می توانم در آن بیابم و یا با آن بسازم.

و حال که مدت هاست از بزرگترین کشف من درباره زندگی می گذرد، می خواهم در باب آن از دو جنبه بنویسم. به نظرم جنبه ی تاریکی که از یادگیری تجربه کرده ام برمی گردد به دورانی که یک روز می خواستم ریاضی بدانم و یک روز ادبیات، یک روز فلسفه بود و یک روز روانشناسی، یک روز فلان زبان خارجی و یک روز کامپیوتر و … . حالا دیگر من مانده بودم و کشف جذابیت یادگیری و درهای متعدد وسوسه کننده ای از دنیای آن که هر کدام نیمه باز بودند و مرا دعوت می کردند بروم به طرفشان. ولی بعد از گذشت مدتی با آزمودن مقطعی هر کدام، متوجه شدم نمی توانم همه ی اینها را همزمان تا اوج پیش ببرم و بشوم حکیم دهر و یا اقیانوسی به عمق یک بند انگشت.

البته که در باب تمرکز بر یک موضوع برای یادگیری، سخن های زیادی از هر سو رانده شده است و من بهترین هایش را در سایت وزین متمم مثل این نوشته(یادگیری T شکل) خوانده ام. از این رو تکرار مکررات نمی کنم و موجب اطاله ی کلام نمی شوم. کما اینکه من از همان ابتدا قصد نداشتم در وصف جنبه های تاریکش بنویسم.

اما پیش از آنکه درباره جنبه ی روشن یادگیری حرفی بزنم، فکر می کنم به کار بردن عنوان”هچل” در هر دو جنبه ی تاریک و روشن یادگیری، برایم خوشایند است. به طور عمومی هچل یعنی مخصمه و درگیر و گرفتار شدن، که در جنبه ی تاریک یادگیریِ این پست، تکلیف مشخص شد.

و اما از جنبه روشن که بخواهم توصیفش کنم باید برگردم به موضوع جستجوی من که یافتن معنای زندگی بود؛ به هر حال من می خواستم معنایی بیابم و به نظرم رسید  این معنا در یادگیری آموزه های جدید، یافت می شود. من خواستار هچل بودم. هچلی این چنین دوست داشتنی، که هر گاه به سراغش می روم مرا از دنیای پیرامونم غافل کند و همه ی وجودم سرشار شود از بیشتر دانستن و لذت بردن توامان. و اینچنین شد که رفتم به سراغ یادگیری چیزی که از کودکی همچون رویایی دست نیافتنی به آن نگاه می کردم و دشوارترینش می دانستم.

و اکنون که در آستانه ی سی سالگی هستم درگیر و گرفتار یادگرفتن یک رویای کودکی هستم. آنچنان که حتی تا اطلاع ثانوی نمی توانم به این فکر کنم که می شود معناهای دیگری نیز یافت و یا ساخت. گیر افتادن در این هچل را دوست دارم هر گاه به سراغ مخمصه ای که ساخته ام می روم با خود تکرار می کنم اینک پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.

 

2 دیدگاه برای ““هچل یادگیری” و دو جنبه تاریک و روشنش

  1. انسان از کی به معنااندیشیده است؟وقتی ماهنوز در پوسته ی حیوانی خود زیست می کردیم جنبه ی تفکر ذهنی نداشتیم وتمام معنای زندگی در برآوردن همین معنای طبیعی زندگی یعنی نیاز جنسی وخوردن وآشامیدن خلاصه می شد.اما برای بشر نقطه عطفی ایجاد شد در یک عصر بشر به کشف زبان وواژه رسید این کشف قرار بود بشر را فصل حیوانی به فصل انسانی منتقل کند.زمان شگفتی بود بشر از دیگر موجودات زمین یکباره کاملا متمایز می شد انسان قرار بود علاوه بر نیازهای ابتدایی نیازهای ثانویه نیز کسب کند واین همه از قبل کشف زبان بود.بشربا آموختن زبان رفته رفته شروع به تولید مفاهیم کرد البته که در آغاز این مفاهیم کاملا ابتدایی وطبیعی بودند ولی ماهیت رشدیابنده ی زبان موجب شد بشر روزبه روز معانی بیشتری تولید کند وبا این رشد نوع زندگی بشرهم تغییرکرد بشر باساختن واژه هایی مثل سکناگزیدن وامثالهم دانست که می تواند از آن نوع زندگی حیوانی فاصله بگیرد وطریق دیگر به زندگی ببخشد.ساخت معانی ومفهوم جدید نرم نرمک بشرحیوانی را به انسان متفکر تبدیل کرد.انسانی که حالا راجع به امور جهانی می انیشیدو برای تمام حوادث تحلیل های زبانی ارائه میداد.این تحلیل ها روز به روز عمیق تر شدند تااین که بشر به فلسفه رسید حالا بشر دیگر امور را درآینه فلسفه می دید.با این پیشرفت های زبانی یکباره سوالات عمیقی پیشروی انسان متفکر قرارگرفت.آیاجهان خالقی دارد؟آیا ما به پایان می رسیم؟آیاجهان هدفی دارد؟کشف این معانی انسان را بی قرار ساخت اکنون او می خواست بداند در پس این همه رفت وآمدچیست؟انسان به چه هدفی در جهان آمده است؟آیا پشت این آبی بلند جهانی دیگرنهفته است؟انسان در جستجوی معنا رفته بود دیگر نیازهای ابتدایی انسان خردمند را خرسند نمی کرد.ما دیگر حیوان نبودیم انسان شده بودیم وانسان یعنی جستن معنا.جستجویی که قرارنبود به پایان برسد.حالا این معانی که به دنبالش هستیم آیا در جهان موهومات به دست می آیدیعنی از رهگذرادیان به دست می شود یا باید در همین روزمرگی های کوچک وعوالم هنری آن معنا را بیابیم.یک متفکر معنارا در همین جهان ممکن می جوید نه در موهومات.معانی در این جهان واقعی به دست می آیدبا تمام رنگ ورویی که دارد

    1. احمد جان ممنون که دیدگاهت رو نوشتی.
      گفتگو با تو همیشه برام جذاب بوده. متشکرم که حرفام رو در باب معنا تکمیل کردی و این پست رو غنی کردی. من هم مدت هاست به این نتیجه رسیدم که در انتزاع و موهومات نمی تونم معنای راضی کننده ای پیدا کنم و نیاز هست روزمرگی ها رو همچون گذشته خوار نشمرم، بلکه ازش معنا نیز استخراج کنم و این معنا می تونه خیلی رنگ و رو دار، ملموس و عینی هم باشه.
      از قدیم هم که گفتن مرد مرد مرد احمد دریانورد:)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *