نه. نمی‌خواهم ببینمش

این آخرین تصویر شیرین با هم بودنمان است،

با یک بستنی شیرین، که او برایم خریده بود.

اما درست یک هفته بعد، آتش تن ظریفش را بلعیده بود و انداخته بودش روی تخت تلخ بیمارستان.

شش شبانه روز پشت شیشه ای شفاف با او حرف می‌زدم، اما یک بار نگاهش نکردم.

انگار که شیشه، دیواری سیاه و کدر بود و من آن طرفش را نمی‌دیدم.

از غلغله ی بستگان و آشنایان کنجکاوی که با دریغ و درد از پشت همان شیشه تماشایش می کردند، در شگفت بودم و دردمند.

چطور تلخی آخرین تصویر برایشان تماشایی بود؟!

من اما هجوم پرستاران و پزشکان و آن دستگاه شوک در آن لحظه آخر، هیچ کدام وسوسه ام نکرد تماشایش کنم،

چرا که آخرین تصویر با هم بودنمان شیرین بود،

به شیرینی همان بستنی.

و گوش هایم را نیز بسته بودم چرا که نمی خواستم بشنوم همدردی دیگران را.

و در پس همه ی آن حوادث تلخ، من ماندم و دهانی که باز می شد برای فریاد و شیرینی این تصویر آخر.

لورکا خوب می‌داند چه می گویم:

“خون منتشر
نمی‌خواهم ببینمش!
بگو به ماه، بیاید
چرا که نمی‌خواهم
خون ایگناسیو را بر ماسه‌ها ببینم.
نمی‌خواهم ببینمش!
ماهِ چارتاق
نریان ِ ابرهای رام
و میدان خاکی ِ خیال
با بیدبُنان ِ حاشیه‌اش.
نمی‌خواهم ببینمش!
خاطرم در آتش است.
یاسمن‌ها را فراخوانید
با سپیدی کوچک‌شان!
نمی‌خواهم ببینمش!
ماده گاو ِ جهان پیر
به زبان غمینش
لیسه بر پوزه‌یی می‌کشید
آلوده خونی منتشر بر خاک،
و نره گاوان ِ گیساندو
نیمی مرگ و نیمی سنگ
ماغ کشیدند آن‌سان که دو قرن
خسته از پای کشیدن بر خاک.
نه!
نمی‌خواهم ببینمش!
پله پله برمی‌شد ایگناسیو
همه مرگش بردوش.
سپیده‌دمان را می‌جست
و سپیده‌دمان نبود.
چهره واقعیِ خود را می‌جست
و مجازش یکسر سرگردان کرد.
جسمِ زیباییِ خود را می‌جست
رگ ِ بگشوده خود را یافت.
نه! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
من ندارم دلِ فواره جوشانی را دیدن
که کنون اندک‌اندک
می‌نشیند از پای
و توانایی ِ پروازش
اندک اندک
می‌گریزد از تن.
فورانی که چراغان کرده‌ست از خون
صُفّه‌های زیرین را در میدان
و فروریخته است آن‌گاه
روی مخمل‌ها و چرم گروهی هیجان دوست.
چه کسی برمی‌دارد فریاد
که فرود آرم سر؟
نه! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.”

***

کلام آخرم را از محمدرضای عزیز وام می‌گیرم چرا که این نوشته ی او(تلخی آخرین تصویر) داغ دلم را تازه تر از تازه کرد.

“فکر می‌کنم به عنوان یک مسئولیت فردی در قبال آن‌ها که دوست‌شان داریم، شایسته است به حق‌شان برای داشتن تصویری مناسب و مطلوب احترام بگذاریم و تا حد امکان، در این راستا بکوشیم.”

پی نوشت: کامنت های این پست را منتشر نمی‌کنم، عفو کنید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *