ناخوانده ترین مهمان زندگی ام

مرگت ناخوانده ترین مهمان زندگی ام بود

مرگت منتظر نماند تا چشم های همیشه به راهت، لبخندهایم را ببیند

مرگت منتظر نماند تا گوش های همیشه به فرمانت، نا گفته هایم را بشنود

نه. مرگت هیچ گاه منتظر لب ها و زبان خسیس من نماند.

یک راست آمد روی تن نحیفت نشست

و تمامی لبخندهای نزده و حرف های بر زبان نیامده ام را ناگهان بلعید.

مرگت که آمد تو رفتی و تا روز مرگم مرثیه خوان تو شدم

اینک مدت هاست من لورکا شده ام

و مرثیه ی ایگناسیواش را از او وام گرفته ام

چرا که او خود گفته بود

“زادنش به دیر خواهد انجامید ـخود اگر زاده تواند شدـ
آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث”

و تو چه صاف بودی و سرشار از حوادث ای غایب از نظر

“نه گاو نرت باز می‌شناسد نه انجیربُن

نه اسبان نه مورچگان خانه‌ات.

نه کودک بازت می‌شناسد نه شب

چرا که تو دیگر مرده‌ای.

نه صلب سنگ بازت می‌شناسد

نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه می‌شوی.

حتی خاطره خاموش تو نیز دیگر بازت نمی‌شناسد

چرا که تو دیگر مرده‌ای.

پاییز خواهد آمد، با لیسَک‌ها

با خوشه‌های ابر و قله‌های درهمش

اما هیچ‌کس را سر آن نخواهد بود که در چشمان تو بنگرد

چرا که تو دیگر مرده‌ای.

چرا که تو دیگر مرده‌ای

همچون تمامیِ مرد‌گان زمین.

هم‌چون همه آن مرد‌گان که فراموش می‌شوند

زیر پشته ا‌یی از آتش‌زنه‌های خاموش.

هیچ‌کس بازت نمی‌شناسد، نه. اما من تو را می‌سرایم

برای بعدها می‌سرایم چهره تو را و لطف تو را

کمال ِ پختگیِ معرفتت را

اشتهای تو را به مرگ و طعمِ دهان مرگ را

و اندوهی را که در ژرفای شادخوییِ تو بود.

زادنش به دیر خواهد انجامید ـخود اگر زاده تواند شدـ

آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث.

نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که می‌موید

و نسیمی اندوهگین را که به زیتون‌زاران می‌گذرد به خاطر می‌آورم.”