منگی؛ یک کتاب لذت بخشِ تهوع آور

کتاب”منگی اثر ژوئل اگلوف” رو، روی میز دوستم که دیدم، یک آن اومدم با هیجان بگم سوسک! سوسک! که یکدفعه متوجه شدم ایشون جزیی از طرح روی جلد کتابه. خندم گرفته بود. بعد یه نگاه کلی به جلد چرکش انداختم و باز ذهنم که هنوز آدم نشده بود، فکر کرد لابد چاپ کتابه مال دهه ۵۰ به قبله، یا اینکه اگه اونقدرا هم قدیمی نباشه، حتما توی دست چند تا خواننده کثیف شده.

و بعدش کتابو که لمس کردم و بهش دقت کردم، دیدم راستی راستی طراحش طرح کثیفی براش زده. پشت جلد رو که نگاه کردم خوشبختانه اسم طراح رو نوشته بود، وگرنه فوضولیِ دردناکی روحمو می خراشید. و البته سوالی که بعدش به ذهنم رسید، این بود که طرح روی جلد، تا چه حد با محتوای کتاب قرابت داره؟ اینطور شد که برای خوندنش خیلی وسوسه شدم. ولی سعی کردم تا قبل از خوندن کتاب، واسه دونستن اسم و رسم طراح و دیدن جلد نسخه ی اصلی کتاب، مزاحم گوگل جان نشم.

فردا شبش کتاب به دستم رسید و شروع کردم به خوندن. ولی هنوز خبری از شروع داستان نشده بود که با خوندن پاراگراف اول متقاعد شدم، این کتاب واقعا جلد برازنده ای داره. اینطوری شروع شد:

“وقتی باد از غرب میاد بیشتر بوی تخم مرغ گندیده میده. از شرق که می وزه، مثل بوی گوگرده که گلومون رو میزنه. وقتی از شمال میاد دودهای سیاه یه راست میان رو سرمون. و وقتی باد جنوب بلند میشه، که کم برامون پیش میاد، خوشبختانه، واقعا بوی گه میده، هیچ جور دیگه نمیشه گفت.”

و اما حرف حساب کتاب منگی  از نظر من

این کتاب از زبان مردی روایت میشه که با مادربزرگش زندگی می کنه و محل کارش توی یک کشتارگاه بیرون از شهره. اون که هیچ علاقه ای به کارش نداره، مجبوره هر روز صبح با دوچرخه از توی یک فضای مه آلود و نیمه تاریک و پر از سگ های ولگرد عبور کنه تا به محل کارش برسه.

نکته ی قابل توجهی که توی این داستان مرتبا تکرار میشه، اینه که راوی آرزو داره بالاخره یک روز از اونجا بره، تا از این محیط(زندگی و شغلی) خلاص بشه و خواننده زمانی متوجه عبث بودن آرزوی راوی میشه که می بینه، دوست پیر راوی-که توی خودروهای اسقاطی زندگی می کنه- هم، توی زمان جوونیش همین آرزو رو داشته ولی هیچوقت شهامت ترک کردن رو نداشته.

هواپیما، خطوط فشارقوی برق، لاشه های خودرو، دوچرخه، آپارتمان، کشتارگاه نسبتا مکانیزه، پسماندهای صنعتی و کیسه های زباله و … الِمان هایی هستن که راوی برای به تصویر کشیدن محیط زندگیش به کار می بره و تا حد زیادی روشنه که قصدش نشون دادن یک جامعه مدرنه.

در مقدمه کتاب، اومده که منتقدان نویسنده رو وامدار کافکا می دونن و احتمالا اینطور شد که من هم بعد از خوندنش، به یاد داستان مسخ کافکا افتادم. از این رو با اطمینان بیشتری میگم که این کتاب مسخ شدگی انسان، توسط کار و جامعه مدرن رو نشون میده و اون بخشی رو که توی محیط کار میگذره از خودبیگانگیِ مارکس رو توی ذهن تداعی می کنه.

در کل بنظرم اوج این مسخ شدگی رو در سه جای کتاب میشه به وضوح حس کرد؛

  1. اونجایی که مه غلیظ و نور کم اجازه نمیده کارگرا صورت همدیگه رو ببینن و میشه اینطور تعبیر کرد که کارگرا با دنیای بیرونشون به کلی قطع ارتباط می کنن.
  2. اونجایی که راوی، موقع رفتن به محل کار می بینه یکی از کارگرا از خستگی توی راه خوابش برده و تعطیلات آخر هفته رو اونجا خواب بوده و بیدار که میشه متوجه میشه دوشنبه است و باز باید بره سر کارش توی کشتارگاه.
  3. اونجایی که راوی توی قسمت ذبحِ کشتارگاه، به نظرش میرسه بین لاشه ی گاوها، جسد یه انسان وجود داره و به ذهن این رو متبادر میکنه که راوی وجود خودش رو در شکل گاوها می بینه.

پی نوشتِ بینِ متنیِ بدونِ خود سانسوری: مورد سوم و در کل توصیف های مربوط به محیط کشتارگاه، منو به یاد لوکیشن قتل اخوی مرحوم کِریم آب مَنگول، توی یکی از فیلمای مسعود کیمیایی(قیصر 😀 ) انداخت.

چرا تهوع آور؟

به صفحه ۶۳ کتاب که رسیدم دیگه نتونستم ادامه بدم. چون تمامی حواس پنج گانم تحت تاثیر محتوای داستان، به خصوص صفحه ۶۲ قرار گرفته بود و با عرض پوزش، یکدفعه حالت تهوع گرفته بودم. کتاب رو کنار گذاشتم و بلند شدم یک ذره خود درمانی کردم و ده دقیقه ای توی هوای آزاد بالکن به تاثیر بازاریابی ۵ بعدی در تولید محتوا فکر کردم:) و بعدش برگشتم و خوندن رو از سر گرفتم.

نه اینکه اصطلاحا پاستوریزه باشم، نه. فقط فکر می کنم به عنوان یه خواننده، خیلی توی نقشم فرو رفته بودم، ولی این موضوع گاهی دست خودم نیست. یادمه حدود دوازده سالگی سپید دندانِ جک لندن رو هم که خوندم، تا حدود یک هفته خواب می دیدم گرگ شدم و خودم رو توی فضاهایی که نویسنده به تصویر کشیده بود می دیدم، همش هم داشتم می دویدم. البته قبلش و بعدها این اتفاق باز تکرار شده بود، ولی سپید دندان دیگه شورش رو در آورده بود. البته به نظرم قدرت قلم نویسنده، اثرش بیشتر از هر چیزیه.

درباب عنوان و جلد جالب کتاب

منگی، توسط انتشارات افق با ترجمه ی خوب اصغر نوری چاپ شده. البته این کتاب قبلا با عنوان سرگیجه هم چاپ شده. آقای کیانوش غریب پور هم طراح جلد این کتاب هستن و کار این هنرمند خوش ذوق به نظرم از نسخه ی اصلیش خیلی بهتره. عکس نسخه اصلیش رو از سایت آمازون برداشتم و اینجا گذاشتم و همچنین جلد ترجمه ی سرگیجه.

من در اینجا هم عنوان منگی رو بیشتر می پسندم تا سرگیجه. و فکر می کنم این دو واژه اگرچه ظاهرا تا حد زیادی قرابت معنایی دارن ولی بهتره بین این دو تفاوت ریزی قائل بشیم. برای عنوان سرگیجه از تعریفی استفاده می کنم که میلان کوندرا توی بار هستی مطرح کرده و من بین این واژه و محتوای کتاب ارتباط چندانی ندیدم. اون میگه:

“سرگیجه چیز دیگری غیر از ترس از افتادن است. در واقع فضای خالی زیر پایمان، ما را به سوی خود جلب می کند و تمایل به سقوط _که لحظه ای بعد با ترس در برابرش مقاومت می کنیم- سراسر وجود ما را فرا می گیرد.” ص ۸۸

ولی واژه ی منگی رو اگه بخوایم با توجه به متن داستان، مفهوم پردازی کنیم میشه گفت بیشتر به معنی وازدگی و عجز در درک موقعیته. یعنی راوی به قدری در محیط نامطلوب زندگی و کارش غرق شده که نه تنها نمیتونه تغییری در موقعیتش ایجاد کنه بلکه قدرتی برای درک اون هم نداره و با یک یاس ملموس زندگیش رو ادامه میده و شاید گاهی صرفا آرزوی ترک اون موقعیت رو داره.

و اینم پاراگراف آخر کتاب منگی که روی جلد پشت کتاب هم درج شده:

“صبح شبیه چیزی که از صبح می فهمی نیست. اگه عادت نداشته باشی، حتی شاید ملتفتش نشی. فرقش با شب خیلی ظریفه، باید چشمت عادت کنه. فقط یه هوا روشن تره. حتی خروس های پیر هم دیگه اونا رو از هم تشخیص نمیدن. هوای گند یه شب قطبی رو تصور کنید. روزهای قشنگ ما شبیه همونه.”

احتمالا حرف آخر: بعد از خوندن کتابایی اینچنین لذتبخش، غالبا با خودم فکر می کنم این نوع کتاب ها، درد دل هنرمندانه ی یه انسانه که رنج های زندگی رو در برشی از تاریخ و جغرافیا نشون میده، تا شاید بتونه کمی آروم بگیره. و من در عجبم لذت و رنج چطور میتونه دستشون توی یک کاسه باشه!

2 دیدگاه برای “منگی؛ یک کتاب لذت بخشِ تهوع آور

  1. سلام شیرین
    چه عجب.
    تقصیر توئه من بیدارما.
    میخواستم تو کامنتم غر بزنم بگم اون سوسک چیه، فکر کردم کار خودته :P.
    میدونی شیرین توصیفات کتاب تا اونجایی که تو نوشتی، منگ شدن در زندگی و تلخی رو به خوبی منتقل میکنه یعنی شرایط طوری هست که نمیتونی حس نکنی.
    من از یه چیزی میترسم اینکه شرایط به ظاهر خوب باشه و ما درگیر پیشرفت و منگ باشیم و نفهمیم که منگیم و همه کارهامون برای فرار از روبرو شدن با این منگی باشه.
    پی‌نوشت: میدونم متوجه نشدی چی گفتم، خودمم متوجه نشدم. ; )
    تهدید: نری باز بعد چندماه برگردیا.
    اعتراف: قبل خوندن پستت داشتم گوشیم رو چک میکردم و دیدم کسی نیست که بخوام بهش بگم چمه : ) دیدن دوباره اسمت خوشحالم کرد، میبینی چه خوبه وقتی باشی. : )

    1. سلام لیلا جانم. جدا من بی گناهم و ارادتمند مهر و عطوفتت دوست عزیزم.
      منم فریب خورده ی همون سوسکم رفیق:)
      درباره منگ شدگی و اون پی نوشت: حقیقتا یه پنج، شش، هفت، هشت، ده باری خوندمش تا اینکه فحوای کلامت رو گرفتم:) ولی خارج از شوخی این حرفت خیلی ذهنم رو مشغول کرد و امروز صبح حدود دو ساعت به فکر و گفتگو و مونولوگ با خودم پرداختم.
      چنانچه این حرفت رو توی کار بخوام در نظر بگیرم، فکر می کنم اگه موقع انتخاب شغل از مزیت درآمدیش چشم پوشی کنیم و به هیچ وجه دغدغه ی مالی هم نداشته باشیم باز ممکنه این وضعیتی که گفتی پیش بیاد. بدتر از اون فکر می کنم حتی فارغ از بحث مادی کار، اگه علاقه ی زیادی هم به اون شغل داشته باشیم باز هم امکان ایجاد این موقعیت وجود داره.
      شاید بگی در صورت وجود علاقه زیاد چطور ممکن باشه این مسخ شدگی و عدم درک موقعیت و یا همون منگی به وجود بیاد؟
      من فکر می کنم این به نفسِ کار بر می گرده. بیا دو کار ظاهرا مطلوب رو در عصر فعلی در نظر بگیریم. یک خلبان رو در مقابل یک نویسنده. فرض کنیم میزان درآمد حاصله از کار هر دو هم یکسانه و فراوان و کافیه. خلبان عاشق کارشه و قطعا سال ها مرارت و سختی کشیده تا دانش و تخصص حرفه اش رو به دست آورده و در طول زندگیش توی پروازها و یا جنگ های متعددی هم تونسته مفید واقع بشه، دانش و تخصصی که نویسنده ی ما فاقد اونه و از اون پرت تر، نویسنده حتی تا حالا سوار هواپیما هم نشده. از طرفی نویسنده، سالهای زیادی از عمرش رو صرف مطالعه، کشفیات درونی و بیرونی، تفکر و نوشتن کرده و تونسته با غور در گذشته و حال، حتی درباره آینده هم نظریه های مفیدی رو به نگارش در بیاره.
      اگه تصور کنیم در اینجا هر دو نفر به کارشون بسیار علاقه مندند و بیشتر اوقات زندگیشون رو صرف علایقشون(خلبانی و نویسندگی) کردن و کارشون مهمترین دغدغشون بوده، من فکر می کنم وقوع این حالتی که گفتی(پیشرفت و منگیِ توامان) برای خلبان، احتمال افتادنش بیشتره. چرا که فکر می کنم این نویسنده ای که بیشتر عمرش رو به مطالعه و کشفیات و سیر در راه تعالی پرداخته در نهایت(این نهایت شاید میتونه لحظه ای باشه که فکر مرگشون به سراغشون میاد) احتمالا از خودش راضی تره. از طرفی نویسنده نه تنها به مدد قلمش تونسته در تاریخ ماندگارتر بشه بلکه قادره اون خلبان رو به همراه جمیعِ رشادت هاش که همگی جزیی از تاریخه، به وسیله ی متنش برای قرن ها ماندگار کنه.
      پی نوشت: امیدوارم خیلی درهم حرف نزده باشم چون بخاطر این حرفت انقدر گیج و منگ شدم که فعلا درکی از موقعیتم ندارم 😀
      اعتراف: خیلی دلتنگت بودم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *