من، پسوا، دوست، مادر، پدر و چند چیز دیگر

دیشب به سرم زد فرناندو پسوا بخونم.

با یه تلفن آوردمش خونه. یه پیک موتوریِ پیرمرد رسوندشو رفت.

خوشم میاد ازش. از پسوا. راحت تونستم برم تو ذهنش. یه جاهایی انگار خودم توی کتاب دلواپسیش بودم. نصفه های کتابم.

تموم که شد دربارش می نویسم. یه کم حالم رو بد کرد ولی دوست داشتنیه.

پسوا خیلی فکر می کنه. یه زندگی خیلی ذهنی داره.

من که یه وقتایی حالم از خودم به هم می خوره که انقد فکر می کنم.

آرزو می کنم کاش می شد این مغز رو در بیارم بزارم تو کشویی، یخچالی، جایی. بعد درش بیارم بذارم سر جاش.

یه وقتایی به خودم می گم آخه به من چه که به همه چی باید فکر کنم.

از تستای پزشک قانونیِ اون دخترِ ترنس گرفته تا تطبیق دوره زندگی عبید زاکانی با الان.

به خودم می گم اینا هم شد فکر.

به نظرم وقتی آدم حالش خوب نیست نباید کتاب به درد بخور بخونه.

ولی اگه دل آدم تو اون لحظه فقط کتاب بخواد چی باید بخونه؟

نمی دونم. اینجور مواقع کتابای بدرد بخور حالم رو بدتر می کنن.

سر کتاب سال بلوا هم حالم بد شد. موقع بدی خوندمش. لامصب تموم هم نمی شد.

دلم دوستام رو می خواد ولی ازشون دورم.

یک ساعت پیش یکیش اتفاقی بهم زنگ زد.

گفتم چی می خونی. گفت دارم می نویسم. یه داستان طنز درباره عالم ذر.

داستاناش حالم رو خوب می کنن. خاطرات رونمایی کتابش رو مرور کردیم و به یه سری آدما خندیدیم.

چه می دونم. حتما اونا هم به ما می خندن. میگم حتما چون می دونم می خندن.

همه می تونن یه عده رو پیدا کنن که بخندن بهشون. چون همه مث هم نیستن.

ما آدما معمولا به تفاوتا می خندیم.

داشتم از مکالمه لذت می بردم که یهو از سلین حرف زد. گفتم تو رو خدا ول کن. از همون عالم ذر بگو.

قول دادم برم دیدن اون و بقیشون. قول داد تا برم دیدنشون، داستان جدیدش رو تموم کنه و برام بخوندش.

امروز آشپزی کردم بعد از دو ماه. یه غذای پر ادویه پختم. بد نشد.

امروز رفتم بیرون قهوه خوردم. تو بارون با یه بارونی باحال که خیلی دوستش دارم.

از من بعید بود چون قهوه رو دوست ندارم. چون خیلی تلخه.

قهوه رو با شربت زعفرون خوردم. مدلِ ساندویچ نوشابه ای. یه قلپ قهوه یه قلپ شربت.

خیلی هم بد نبود شاید ازش خوشم بیاد.

امروز یخچال جدیدم رو زدم تو برق. بعد از دو ماه که گوشه خونه بود.

هیچوقت فکرشو نمی کردم بتونم دو ماه از یخچال استفاده نکنم.

امروز جشن عقد یه دوست قدیمیم بود. نتونستم برم. حسش نبود. از توی ماشین گلکاریش باهام تماس تصویری گرفت.

غافلگیر شدم. همدیگه رو که دیدیم گریه کردیم جفتی. بدون اینکه حرفی بزنیم.

یاد مامان مهربونش افتادیم که نه ماه پیش سرطان گرفت مرد.

دیگه هیچوقت ترشی هایی که برام میفرستاد رو نمی تونم بخورم. چون اون نه ماه پیش مرد.

تنها مراسم خاکسپاری بود که انقد از نزدیک می دیدم جزییاتشو.

چون دست دوستم همش تو دست من بود.

اما امروز خوشحال شدم. چون آرزوی مامانش ازدواج دخترش بود و دخترش ازدواج کرد.

آرزوی خوشبختی کردم براش و بعدشم خدافظی.

اجازه ندادم ذهنم به مفهوم خوشبختی فکر کنه.

تا سه ساعت پیش از خودم بدم میومد.

پدرم و مادرِ همیشه نگرانم رو از خودم بی خبر گذاشته بودم.

جرات زنگ زدن نداشتم. چون تحمل سرزنش رو ندارم. ولی می دونم لایق سرزنشم.

باید یه جوری ازش فرار می کردم. از سرزنش والدین که تلخ ترین حسه برام. حتی تلخ تر از قهوه.

اینجور موقع ها مثل چی می ترسم ازشون.

از سلاح گریه استفاده کردم. جواب داد. چه جورم جواب داد. قربون صدقه هاشون آرومم می کنه همیشه.

گفتن یه مستاجر جدید گرفتیم. یه زن و شوهر افغان.

اجازه ندادم ذهنم به افغان ها فکر کنه.

بابام که بهم گفت پدر سوخته مثل چی خندیدم.

منم که بهش گفتم من بیشعور رو ببخش، کلی خندید.

خدافظی که کردیم جفتمون خوشحال بودیم.

هرچی پسوا رشته بود با یه تلفن پنبه شد. حالم خوب شد.

و فکر می کنم تا اطلاع ثانوی حالم خوب باشه.

ولی فردا باز پسوا می خونم:)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *