خاطرات تیک تاکی

تیک تاک تیک تاک تیک تاک …

غرق شدن در خود با صدایی که سالها از شندینش بیزار بودم حس عجیبی دارد. نمی‌دانم چرا این بار بر خلاف هر بار، صدایش برایم آزاردهنده نیست و حاضرم با دقت و شوق زیادی به صدایش گوش فرا دهم و حتی به پایش بنشینم و از او چندین عکس یادگاری بیندازم.

در میان پانزده عکسی که از ساعت فوق گرفتم این یکی را بیشتر از سایر عکسها می پسندم به دو علت؛ یک. خطوط افقی و عمودی اجزای عکس نسبت به بقیه تراز بیشتری دارد و این تراز شدن اتفاقی، در ظلماتی که اکنون بر اتاقم حاکم است نعمتی ست که باعث فخر و نخوتم شده است. دو. از آنجایی که عکس را از زاویه پایین گرفته ام حس می کنم زمان بر من تسلط دارد و نشان می دهم که احترام ایشان را حداقل در عکس، نگه داشته ام.

این احترام در عکس هم که در عصر حاضر بسیار متداول است. چنانکه به مدد شبکه های محترم اجتماعی، مکررا شاهد عکس هایی با چاشنی قربان صدقه ها و بوسه ها و تعارفات احترام آمیز صوری هستیم پس تقاضایم از بیننده و خواننده گرامی اینست که اینجا نیز ببینید و باور مکنید. چه اگر چنین نبود خدای من داند که چگونه بود.

به نظرم می رسد که احترام به ساعت را قدیمی ها، بیشتر نگه می داشتند(منظور از قدیمی ها صرفا به خاطرات شخصی خودمان، پدر و مادرانمان و پدر و مادرانشان ختم می شود و نه نبش قبر آبا و اجداد انسان و ابزارهای زمان سنج)، همان ها که ساعت های دیواری را در بالاترین نقطه ی واضح دیوار نصب می کردند تا چشم همه افراد خانه در کمترین زمان ممکن، به جمالش روشن شود. جایی بالاتر از همه قاب ها یا بر ستونی زیباتر از همه ستون ها، با آونگی که آن روزها نوتیفیکیشنی بس ارزشمند و اصطلاحا باکلاس تلقی می شد.

یادش به خیر، ساعت های آن زمان صفحه نمایشش خبر از فعالیت هایی نسبتا مشخص و منظم می‌داد و برخلاف ساعت های امروزی، ابزاری بس موثر در تقویت اتحاد جمع ها به شمار می آمد.

بیاد دارم که بعضی از بزرگترها غالبا با تغییر مکان عقربه های ساعت در آغاز بهار و پاییز با اکراه کنار می آمدند و معترفم بنده همیشه سعیم بر این بود تا تنور اوایل بهار و پاییز گرم می شد، به فوریت عقربه های ساعت های خانه را تغییر می دادم تا بزرگترهایم را سریعا، همراه با جمعیت میلیونی کشورم به ساعت جدید دلبسته کنم و دردسرهای قدیم و جدید، خطاب کردن زمان را در کسری از زمان خنثی کنمJ مقاومت قدیمی ها در برابر تغییر عقربه ها و کاربرد واژه قدیم و جدید در این باره هم حکایتی مفصل و کمی عجیب دارد که در این مقال نمی گنجد.

باری؛

ساعت مذکور و صاحبش، مهمان های ناخوانده من هستند که دیروز از شمال کشور آمده اند و فردا از جنوب می روند. تیک تاک ساعت بر خلاف صاحبش نطق مرا حسابی باز کرده است و اعتراف می کنم در حالیکه حوصله حرف های صاحبش را ندارم، با ساعتش خیلی اخت گرفته ام و از الان دلم برایش تنگ می شود. و البته  هم اکنون وسوسه خرید یک ساعت تیک تاک گو، به سرم افتاده است.

پس از گرفتن عکس های پی در پی، کج و کوله و در نهایت تا حدی راست، دقایقی به پای حرف عقربه ها نشستم و در حالیکه بر صفحه اش زل زده بودم، همه تلاشم این بود تا علت سر و صدایشان را از خودشان جویا شوم. اما امان از سر و صدای این ثانیه شمار! به قدری جنجال به راه انداخته بود که امکان گفتار سایرین را زایل کرده بود.

عقربه ها در حالیکه از ابتدا بهم در آمیخته بودند ولی امتدادشان خبر از انفصال می‌داد. گرد خودشان چرخی می زدند، گاه گاهی به هم نزدیک می شدند و باز هر کدام از دیگری سبقت می گرفتند یا جا می ماندند.

بنظرم عقربه ساعت شمار، جایگاه ویژه ای در نگاهم داشت و سایر عقربه ها تا حد زیادی از ایشان معنی می یافتند و با جثه فربه و چهره متین و آرامش چنین می نماید که گردش روزگار نیز به دستور اوست!

دقیقه شمار اما، دوست داشتنی و کمی سخت گیر بود. مثل دوستیست که با ساعت شمار الفتی دیرینه دارد و مدام در صدد است تا حضور عقربه ساعت شمار را هشدار دهد.

چهره ثانیه شمار برایم از همه آشنا تر بود مشابهش را زیاد دیده ام و یا شاید گاهی خود اینچنین زیسته ام و می زی ام. یادآور لاف زنان سریع السخنی بود که به قول نیچه، در مجاورت با چنین افرادی خطر از دست دادن شنوایی وجود داشت و با هر بار گردشش نیشی به تن سایر عقربه ها می زد.

و آن قطعه بی سر و شکل که شمایلش به سایر عقربه ها نمی خورد، به سان نوزادی می مانست که از خود توان حرکت نداشت، ولی به نظر می رسید انتظاری که از او می رفت بیش از عملکرد سایر عقربه ها بود، زیرا هم او بود که گریه اش مقرر می کرد سایرین به چشم بیایند.

چند تیک تاک و اینهمه روده درازی؟!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *