خیره شدن به گل های گچی سقف

پس از سال ها دوری از فضای کتاب داستان و به خصوص داستان کوتاه به طور اتفاقی فرصتی پیش آمد که مجددا به این فضا روی بیاورم، به طوری که تقریبا در طول روز حداقل یک داستان کوتاه می خوانم. داستان هایی از دور از دسترس ترین نویسنده چون آنتون چخوف گرفته تا نزدیک ترین نویسنده به من، همچون آقای رحیم رستمی، که  در دیدارهایمان ساعت ها درباره ادبیات و دنیای نویسندگی گفتگو می کنیم. البته من بیشتر نقش مستمع را دارم و ایشان سوالات پی درپی و با ربط و بی ربط بنده را با روی خوش و حوصله زیاد، پاسخگو هستند. (همان ندید بدید بازی خودمانی:) ) صحبت با ایشان برای من به حدی لذتبخش است که اثر مطلوبش تا حدود دو روز در وجودم جریان دارد. من از ایشان مطالب زیادی را یاد گرفته ام و حق استادی به گردنم دارند. ضمنا این استاد و دوست گرامی کارگاه های داستان نویسی خود را به صورت رایگان و از روی عشق و علاقه شان برگزار می کنند و حتی برای برگزاری این کارگاه ها در روستاهای دورافتاده نیز، از هیچ کوششی دریغ نمی کنند.

مجموعه داستان “خیابان ها همیشه عریض نیستند” را خیلی دوست دارم به خصوص چهارمین داستان کوتاه آن، به نام “خیره شدن به گل های گچی سقف”؛ به طوری که تصمیم به رونویسی از آن گرفتم. این مجموعه داستان که اسفندماه ۱۳۹۵ راهی کتابفروشی ها شده است، داستان های مختلفی از دغدغه های اجتماعی و درونی شخصیت ها در آن وجود دارد.

در داستان خیره شدن به گل های گچی سقف، بحث فراموشی، محور اصلی در دنیای یک زن است که این نسیان در طی زندگی روزمره او شکل گرفته است. در این داستان شخصیت زنی به نام سمیه وجود دارد که از ابتدا فکر می کند چیزی را در زندگی خود فراموش کرده است. در حین خواندن داستان ممکن است این پرسش به وجود بیاید که آیا تمدن این فرایند را برای زن به وجود آورده است؟ تمدنی که شخصیت در آن ورود کرده و شامل زندگی زناشویی و همسرداری، محیط کار برای زن، ‌مدرنیته و … است.

به نظرم بحث هویت و گم شدن در ازدحام و آشفتگی جامعه چنان در ذهن شخصیت زن رسوخ می کند که در انتها او تسلیم می شود که هیچ راهی برای فرار از این فراموشی ندارد. سمیه از اوایل داستان به گل های گچی سقفی که در اتاق خوابشان است، خیره می شود و در دل آرزو دارد یک بار همه آنها را بشمارد. او در انتهای داستان نیز سعی می کند مثل همیشه، برای یک بار هم که شده گل های گچی سقف را بشمارد ولی ناموفق است و سر انجام باز به خواب می رود.

من شخصیت سمیه را در دنیای اطرافم به کرات مشاهده کرده ام و گاهی خود نیز دچار این نوع گمگشتگی ها در زندگی شده ام. شاید به این خاطر است که به این داستان علاقه خاصی دارم و دلم می خواهد همه زنانی که می شناسم نیز آن را بخوانند و کمی درباره آن بیندیشند.

پی نوشت: وقتی می شنوم نویسنده به میل خود و به خاطر پاگرفتن انتشارات نوپایی که نشر آن را به عهده گرفته بود، هیچ پولی بابت فروش کتاب، دریافت نمی کند لذت خریدن کتاب و البته خواندن این داستان برایم دوچندان شد. ضمنا پس از کسب اجازه از نویسنده احتمالا دست نوشته هایم از این داستان را در اینجا بگذارم. راستی عکس کتاب را هم خود من گرفته ام 🙂

پی نوشت نسبتا نامربوط: درجای دیگری، متنی از استاد عزیز دیگری خوانده ام که به نظرم می توان از منظری غیر داستانی چنین موضوعی را از دل آن بیرون کشید. به نظرم زنانی که رویاها و و آرزوهای خود را زیست نمی کنند، مصداق بارز شخصیت سمیه در این داستان هستند.

5+

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *