حتی اگر رطب خورده باشم

رطب خورده کی منع رطب کند؟

فکر می کنم اکثریت قریب به اتفاق، این ضرب المثل را شنیده ایم.

مدتیست این ضرب المثل در گوشم زنگ می زند و چنین امری از قضا مصادف شده است با ورود رطب به سبد غذایی خانه. از این رو ضرب المثل مذکور، علاوه بر زنگ، پنداری با لگد به در گوشم نیز می کوبد و بنده عزم کرده ام در را به روی این ضرب المثل گشوده و از منظر دیگریمثلا با یک قضاوت کاملا یک طرفه!- پای حرف حسابش بنشینم.

غالبا این ضرب المثل هنگامی به کار می رود که شخصی عملی را انجام داده و یا در حال انجام آن است و در عین حال، دیگران را از انجام همان عمل منع می کند.

به احتمال فراوان همین تعریف مختصر و تاحدی ناشیانه کافی باشد تا مثال های متعددی از کسانی که می خورند و  منع می کنند به ذهنمان خطور کند. به عنوان مثال جناب حافظ رحمه الله علیه، نیز بیت هایی سروده است که تا حدی با این ضرب المثل آنالوژی دارد و فکر می کنم به گوشمان آشناست. مثلا در اینجا:

مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی ……… چرا ملامت رند شرابخواره کنم

و یا در اینجا:

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند ……… چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

به هر حال، به نظرم می رسد گاهی تجربه و یا انتخابی در زندگی فردی وجود دارد که مستقیما در مسیر و سبک زندگی آن فرد تاثیر داشته است و احتمالا اطرافیان، غالبا فرد مورد نظر را با این تجربیات و انتخاب ها می شناسند و به خاطر می سپارند و به دنبال آن نیز، ممکن است فکر کنند نامبرده، نظرات موشکافانه تری نسبت به موضوعی که تجربه کرده، داشته باشد. و چنانچه عمل فرد مذکور، بی ضرر و یا مفید و البته کمی به ظاهر اغوا کننده و جذاب هم به نظر بیاید، احتمال آن می رود که وی(در حیطه ی همان عمل) مورد مشورت اطرافیان نیز قرار گیرد. و اما امان از زمانی که آن فرد در ابراز نظر واقعی خود ملاحظات بی موردی را دخیل کند.

همه این ها را نوشتم تا بگویم زمانی به همراه دوستی-در یک تجربه دوست داشتنی- از راه مشترکی می گذشتیم تا اینکه میانه راه دوست مذکور توان ادامه دادنش نبود و علی رغم جذابیت های آن مسیر، نمی توانست درون و بیرونش را تمام و کمال با آن راه هماهنگ کند. من نیز شاهد کلنجارهای درونی او با خودش به خاطر ادامه مسیر بودم و فکر می کردم با توجه به موقعیت آن فرد، ادامه چنین مسیری به صلاحش نیست ولی از آنجایی که خود لی لی کنان و شادمان از همان مسیر می گذشتم گویی زبانم قفل شده بود و با وجود اینکه دوست نامبرده از من راه حل می طلبید بنده نمی توانستم اصطلاحا منع رطب نمایم، اگرچه عمیقا فکر می کردم در آن شرایط بهترین راه حل، پاک کردن صورت مسئله بود!

سخن کوتاه کنم، انصراف قطعی وی از ادامه راه، آنهم پس از کشمکش ها و کلنجارهای متعدد با خودش بالاخره زبان مرا باز کرد ولی لعنت به زبانی که بی موقع  باز شود و جواب غافلگیرکننده ای که پس از گفتن این ضرب المثلِ به موقع دریافت شود 🙂

مخلص سخن:

تصمیم گرفته ام حتی اگر رطب خورده باشم اطرافیان را در چنین شرایطی از رطب خوری منع کنم.(منظور در برخورد با کسانیست که مستقیما نظرم را درباره موضوعی می پرسند) و بی پرده درباره مصائب آن عمل نیز شفاف صحبت کنم. البته گاهی این رطب خوردن صرفا با خوشی همراه است و فی الواقع هیچ مصیبتی ندارد ولی باز هم معتقدم دلیل نمی شود این تجربه یا انتخابِ شخص رطب خور، در زندگیِ سایرین(علی الخصوص تماشاچیان زندگی دیگران) نیز مفید واقع شود.

به هر روی من تصمیم دارم زوایای دلفریب و ظاهرا خوشایند تجربیات اینچنینی ام را، مثل همین کاسه کوچک رطب خوشمزه، در پیش چشم طرف مقابل، کناری بگذارم و از ترکیب نامتناسب تجربیات و انتخاب های خودم با سبک و برنامه زندگی وی به طرز واقع گرایانه ای سخن برانم.

اگرچه می دانم ممکن است حرف هایم بیش از آنکه به مذاقش خوش بیاید هاضمه اش را به کلی برهم بزند و یا چهره ام را در نظرش مخدوش کند ولی سعی می کنم برایم اهمیتی نداشته باشد و توان اجرایش را داشته باشم. امیدوارم به اینکه می توانم.

پی نوشت: به یاد ندارم هیچگاه عکس خوراک یا نوشاکی را در شبکه های اجتماعی آنلاین به اشتراک گذاشته باشم. لذا امیدوارم در اینجا حمل بر بیماری its یا impulse to share (چقدر که اسم این بیماری برایم جذاب است 🙂 ) نشود، چرا که چند روزی از گرفتن این عکس می گذرد و از رطب ها فقط همین یک عکس باقی مانده است.

7+

کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *