تجویز دارو برای مرده

عکس نوشته های پیام اختصاصی متمم همیشه برایم تامل برانگیزند. اگرچه از هجوم جملات قصار، که به لطف شبکه های اجتماعی رایج و دم دستی شده اند، دل خوشی ندارم ولی جملات کوتاه این عکس نوشته ها همیشه برایم جذاب بوده و هستند و حداقل دقایقی ذهنم را به خود مشغول می کنند.

عنوان پست حاضر را از این پیام متمم برگرفته ام: “بحث کردن با کسی که فکت ها را انکار می کند مثل تجویز دارو برای مرده است.” توماس پین

تعبیر تجویز دارو برای مرده خیلی به نظرم جالب آمد و تشبیه نویسنده را تحسین کردم. هر چند خوشبینی ام در این لحظه گل کرده و اجازه نمی دهد با قاطعیت چنین حرفی را در همه حالات بپذیرم ولی به تجربه دریافته ام کسی که واقعیت ها را انکار می کند همانند مرده ای است که هیچ دارویی نمی تواند به او کمک کند تا دوباره چشمانش به روی زندگی باز شود.

پس از خواندن این پیام، شخص مرده ای را تصور کردم که جسم بی حرکتش، با هرگونه علائم حیاتی بیگانه است. به نظرم رسید فارغ از ادا و اطوارهایی چون ترس از انسانی مرده و بی حرکت، منطقی ترین حالت در برخورد با شخص مرده این است که با یک وارسی فوری و اجمالی(تپش قلب، نبض، تنفس و …) از مرگش اطمینان حاصل کنیم و چنانچه مقدور بود علایم حیاتی را در وی احیا نماییم، به این امید که شاید نمرده باشد.

ولی قلبی که لال شود، دمی که با بازدم غریبه شود، مجرایی که راه ورود را بر هوای تازه بسته باشد، چشمی که نبیند و گوشی که نشنود، گواهی بر مرده بودن آن شخص می دهد. در این موقعیت هر چه قدر هم نیاز احیای شخص مرده ضروری به نظر برسد باید پذیرفت که نمی توان با دارو به وی زندگی بخشید، در غیر این صورت احیا کننده خود نیز بی شباهت به شخص انکار کننده نیست. شخص مرده است، چیزی شبیه انکار زندگی و این انکار به راستی شبیه کسی است که واقعیت ها را نپذیرد و منکر شود.

به طور کلی دو حالت برای این گفته توماس پین به نظرم رسید:

مورد اول اینکه شخصی که فکت ها را انکار می کند، قادر به مشاهده و تشخیص رفتار خودش نیست و به نادرستی حرف ها و رفتار خود، آگاهی ندارد و در برابر راهنمایی های دیگران نیز مقاومت نشان می دهد. تعداد این افراد کم نیست و گاهی در برابر نظرات مخالف با خودشان، چنان جبهه ی حق علیه باطلی می گیرند که راه نمایان، در سلامت گفتار خود به شک می افتند.

مورد دیگر درباره افرادی صدق می کند که احساس، افکار و عقایدشان با رفتار و گفتارشان مطابقت ندارد. درونشان یک چیز می گوید و بیرونشان چیز دیگری. در این مورد هم فکت ها به مظلومیت هرچه تمام تر نادیده گرفته می شوند. گفتگو با چنین افرادی ای بسا منزجر کننده تر از دسته اول است.

البته هنوز هم خوشبینی ام دست بردار نیست و می گوید شاید بعضی بحث کردن ها، سودی برای شخص انکار کننده داشته باشد. نمی دانم. شاید گاهی لازم باشد انکار کننده را به حال خود رها کرد و گاهی نیز، بحث نکردن و بی توجهی، اثر مطلوب تری بر شخص انکار کننده وارد کند و او را به خود بیاورد. البته گاهی و آن هم شاید و تحت شرایطی خاص. و هم اکنون شاعر (حافظ) سقلمه ای به مغزم زده و می گوید:

سنگ، لعل شود در مقام صبر          آری شود ولیک به خون جگر شود*

می دانم که خود من نیز از سر ناآگاهی چنین رفتاری را بروز داده ام و با قطعیت بر عقاید و باورهای نادرست و ناقصم پافشاری کرده ام. همان قطعیتی که برادر جهل است و دوست ناباب ذهن. در اینجا مخصوصا این موضوع را به نگارش درآوردم که در نظرم دور نماند، چرا که از چنین رفتاری بیزارم و بیزارتر می شوم وقتی خود، این گونه رفتار کنم.

پی نوشت: بعد از نوشتن پست حاضر و قبل از انتشارش، به روزنوشته های معلم عزیزم سری زدم و پست آخر را که خواندم، وسوسه شدم درباره فراواقعیت و سوالاتی که ایشان مطرح کرده اند فکر کنم و بنویسم. هرچند مثل این نوشته، ناقص و کم کیفیت باشد. این پی نوشت را اضافه کردم تا متعهد به نوشتن درباره فراواقعیت نیز بشوم.

10+

8 دیدگاه برای “تجویز دارو برای مرده

  1. آدمهایی که فکتها را نادیده میگیرند مرا برد به جهنم هشت سال پیش وقتی میخواستم روی تصمیم بعضی از همکارانم در مورد معجزه هزاره اثر بگذارم! هیچ دو دو تا چارتایی برایشان حجت نبود…خوب شد که گذشت.

    1+

    کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

    • avatar
  2. من دوبار این متن رو خوندم. بار اول خیلی زود چند پاراگراف کامنت نوشتم و قبل از ارسال پشیمان شدم و گفتم دوباره بخوانم. جالب اینجاست که بار دوم کلا یک مفهوم تازه در ذهنم نقش بست و موضوع عوض شده بود. اما بعد از دومین خواندن چند نکته به نظرم امد که مینویسم.

    ۱٫ فکت ها ثابت نیستند و تابع پیشرو ترین تئوری هایی هستند که خودِ فکت ها رو تبیین میکنند. مثلا امثال کوپرنیک و گالیله و نیوتون و انشتین و… همه در ابتدا دیوانگانی خطاب می شدند که لازم نبود به حرفشان گوش داد. حتی بعضی هایشان را میخواستند بسوزانند و این کار را هم کردند. اما اینها همه.کسانی هستند که چشم ما را به واقعیت(فکت)تازه ای گشودند.

    ۲٫ بعضی چیزها اصلا فکت نیستند. صرفا باورهای شخصی ما هستند و ما برای این که در دنیایی خودمان ارام بمانیم ان را به کل جهان تعمیم میدهیم. از این رو هر چه را که متفاوت با باور ما باشد غیر واقعی تلقی می کنیم. ویتگنشتاین میگفت: ” از این که من فکر میکنم چیزی درست باشد؛ بر نمی اید که آن چیز درست باشد.”

    ۳٫ به نظرم خوب اگر این بحث را باز کردید از همان اول تا اخر از کلمه فکت استفاده میکردید. چون فکت حد اقل در نظر من واقعیت های اثبات شده ای هستند که با اخرین تئوری ها تبیین شده و سازگاری دارند. ولی واقعیت ها (باز در نظر من و ادبیاتی که من به کار میبرم) میتواند معنی روانشناختی هم داشته باشد. که در این صورت حکم کلی نمیتوان داد. در دنیای روانشناسی حد اقل تا جایی که من به عنوان یک مخاطب عام روانشناسی می فهمم واقعیت برای هر کس چنان است که منحصر به فرد است. واقعیتی که هر کس از جهان ادراک میکند با دیگری متفاوت است. بنابراین اینجا دیگر نمیشود کسی را متهم به نادیده گرفتن واقعیت کرد. او صرفا واقعیت خودش را میبیند و شما هم واقعیت خودتان را. بنا براین من شخصا فکت را به معنای علوم تجربی آن میفهمم و واقعیت را بیشتر به معنای علوم انسانی آن. هر چند در فارسی ترجمه فکت واقعیت باشد.

    پی نوشت: من چند وقتی بود دنبال وبلاگ شما می گشتم. شاید ادرسش را دیده بوده باشم ولی متوجه نبودم. امروز لینک این پست شما را در روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی دیدم و خوشحال شدم.

    1+

    کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

    • avatar
    1. حسین طارمیلر عزیز دوست متممی خوبم
      ممنون بابت وقتی که برای خوندن این پست گذاشتین و ممنون که با چنین دقتی یک کامنت پر و پیمون برام نوشتین. تاخیر بنده رو در پاسخ به دیدگاهتون ببخشید. البته وظیفه خودم دونستم در ایمیل مجدد عذرخواهی کنم.
      راستش با کامنت شما سوالات بیشتری در ذهن من ایجاد شد و از طرفی دیگه من به دانش اندک خودم در این باره بیشتر پی بردم ولی ترجیحم اینه که فعلا پاسخ مستقیمی برای این مواردی که با دقت قید کردین نگذارم و ازتون اجازه می خوام کمی مطالعم رو قوی تر کنم تا با اطمینان بیشتری دربارش گفتگو کنیم. این یک خوراک فکری خوشایند شد برام و حتما در پی پاسخگویی به سوالاتی که برای خودم و شما پیش اومد هستم. ضمنا پی نوشت شما سرشار از محبته دوست خوبم. امیدوارم بازهم نظرات ارزشمندتون رو ببینم.

      0
      1. شیرین عزیز سلام
        خوشحالم که دوبار بعد از یک ماه فرصت میکنی و مینویسی. نوشته قبلی برای من خیلی چالش بر انگیز بود و تا چند روز بهش فکر میکردم. من هم دوست دارم در این زمینه اطلاعاتم رو بیشتر کنم و خوشحال میشم اگر باز در این باره بنویسی.
        امروز که از خواب بیدار شدم و گوشیم رو چک کردم متوجه ایمیل پر مهرت شدم. دیدن همچین ایمیلی اول صبح خیلی برام لذت بخش بود و وقتی به اخر ایمیل رسیدم یک کلمه تو ذهنم نقش بست: “اتیکت”.

        منتظر نوشته های بعدیت هستم. باز هم ممنون. شاد و برقرار باشی

        1+

        کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

        • avatar
  3. سلام
    من هم در این موارد خیلی فکر کرده ام اما پارامترها خیلی خیلی بیشتر از چیزی هستند که ما فکر می کنیم که هر کدام از پارامترها خودشان به پارامترهای دیگری متصل هستند اما خوب در کل بحث و گفتگو خیلی راحت نیست یا به عبارتی مشکله
    بعضی اوقات اون دیدگاه از زاویۀ دیگری برمی آید که ما حتی تصور هم نمی توانیم بکنیم
    در کل انسان پیچیده هست و کاریش نمیشه کرد
    لطفاً فکت ها را توضیح بدهید؟ من این فکت ها را متوجه نمی شوم چیزی که من می فهمم توجیه برای هر فکتی هست اما خیلی مشتاقم توضیح فکت را بدانم من در گیر اسم نیستم من می خواهم توضیحی در مورد این فکت بدهید؟
    چون اکثراً فکت ها ثابت هستند و این رویدادها هستند که با انبوهی از فکت ها توضیح داده می شوند که هر شخصی در طبقه بندی و اهمیت فکت ها با هم مشکل دارند.
    آخر سر هم از شما به خاطر نوشته هایتان تشکر می کنم. و امیدارم که بیشتر از شما پست جدید بخوانم.

    2+

    کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

    • avatar
    1. سلام به دوست متممی خوبم محمدحسن بهرامی عزیز
      شاید اگر برای مثالم بیشتر بر عالم زندگان تمرکز می کردم و مثال های عینی تری می زدم و یا از تجربه هایی که باعث شکل گیری چنین برداشتی در ذهنم شده حرف می زدم، بهتر بود و منظورم رو شفاف تر می رسوندم. در حال حاضر بنده هم فکت ها رو ثابت می دونم و تفاسیر افراد رو از فکت ها، متفاوت و مختلف و درباره این موضوع و سوالی که مطرح کردین در حال مطالعه هستم تا با اطمینان بیشتری پاسخ بدم و اجازه می خوام در یک پست جداگانه شفاف تر این موضوع رو به بحث بکشیم. چرا که فکر می کنم ارزشش رو داره به عنوان یک پست جداگانه به صورت مفصل تری دربارش فکر کنم و بنویسم، البته اینبار سعی میکنم شفاف تر و با دانش کامل تری باشه و امیدوارم در اونجا بتونیم باز هم با هم گفتگو کنیم.
      امیدوارم عذرخواهی بنده رو از باب تاخیر در پاسخ کامنت، هم در اینجا پذیرا باشین و هم در ایمیلتون. ممنون بابت دیدگاه خوبتون و از اینکه وقت ارزشمندتون رو برای خوندن این پست صرف کردین. راستی بابت این جمله ای که آخر سر هم نوشتین بی نهایت متشکرم، نظر لطف شماست. برای انتشار پست هم، چشم حتما اینکار رو خواهم کرد.

      0
  4. سلام : )
    من با خوندن پستت یاد این جمله افتادم:
    “کسیکه خوابه رو میشه بیدار کرد اما کسیکه خودشو به خواب زده رو هیچوقت نمیشه بیدار کرد.”

    پی‌نوشت: شیطون بلا خودتی : P

    3+

    کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

    • avatar
    1. سلام لیلا جانم
      این تداعی برای خودم هم ایجاد شد ولی گاهی اونقدر در نوشته هام تداعی در تداعی به وجود میاد که ممکنه یک بحث جدید دیگری رو برام باز کنه و یا از بحث اصلی دورم کنه برای همین گذاشتمش که عزیزی چون تو زحمتش رو بکشه 🙂
      پی نوشت: من مجددا در ایمیل با شما کار دارم 🙂

      1+

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *