به مناسبت روز جهانی بدون استیفن هیلنبرگ

استیفن هیلنبرگ(Stephen Hillenburg) تنها خالق باب اسفنجی نیست بلکه خالق هزاران هزار لحظه ی شاد و خنده ی بی آلایش برای من و و امثال من است.

او در سن ۵۷ سالگی، در تاریخ ۵ آذر همین امسال-۹۷- بر اثر بیماری asl، که با نام چالش سطل یخ بیشتر معروف است، از این دنیا رفت. خواندن خبر درگذشت او مصادف شد با زمانی که داشتم به دنبال یکی از قسمت های غیر تکراری باب اسفنجی می گشتم.

در حالی که خسته و بی رمق دراز کشیده بودم و در جستجوی لحظاتی شاد، لپتاپم را زیر و رو می کردم، خبر درگذشتش را خواندم و به راستی متاثر شدم. و اندکی بعد با یافتن اتفاقیِ قسمت”ناپدید شدن یا Gone” هم خستگی ام را فراموش کردم و هم خبر درگذشت خالقش را.

و حالا فکر می کنم چه لذت بخش است شخصی اثری از خود به جا بگذارد که به جای غصه خوردن به خاطر نبود آن شخص، حس خوش اقبالی به خاطر روزهای زنده بودنش، وجودمان را پر کند.

و اما معترفم جریان ناپدید شدن باب اسفنجی چیزی بیشتر از یک خستگی در کن برای من بود. مثلا یک آن به سرم زد من هم ناپدید شوم!

بگذریم؛ در اینجا ویدیوی قسمت “ناپدید شدن” را گذاشته ام. اما برای خواننده ای که حوصله تماشای این کارتون را ندارد ماجرا را تعریف می کنم.

“یک روز صبح باب اسفنجی از خواب بیدار می شود و مطابق معمول آماده می شود تا سر کار برود. با اینکه حیوان خانگی اش گری را نمی بیند تا به او غذا بدهد، از خانه بیرون می زند. بعد برای سلام و احوال پرسی، همسایه هایش اختاپوس و پاتریک را صدا می زند اما آنها هیچ جوابی به او نمی دهند. باز هم بی خیال می شود و خرامان و بی خبر از همه جا می رود سر کارش. یعنی همان رستوران خرچنگی معروف.

او مطابق معمول غرق کار مورد علاقه اش_درست کردن همبرگر_ می شود تا اینکه شب فرا می رسد و بدون اینکه متوجه غیبت مشتریان، همکارانش و حتی آقای خرچنگ پول پرست شود، از همه(در واقع هیچکس) خداحافظی می کند تا به خانه اش برود.

اما وقتی به خانه برمی گردد متوجه غیبت همه اهالی بیکینی باتم(اسم شهرش) می شود و پس از این شوک ناگهانی قسم یاد می کند که خاطره ی بیکینی باتم را زنده نگه دارد، آن هم از طریق زندگی کردن به جای آنها!

پس فکری به سرش می زند.

باب اسفنجی تصمیم می گیرد خود را به شکل ساکنین بیکینی باتم در بیاورد و به طور خیالی با آنها گفتگو می کند. اما پس از مدت کوتاهی از این کار خسته می شود.

او بعد از مدتی تنها ماندن در شهر، با قایقی انس می گیرد و تمام اوقاتش را با قایق می گذراند. باب با قایقش به حمام می رود، به پارک می بردش و با او الاکلنگ بازی می کند. بعد او را به رستوران می برد و به او همبرگر می دهد اما وقتی قایق نتوانست همبرگر بخورد از او دلخور می شود و رهایش می کند.

اما حالا دیگر قایق دست بردار نیست و مدام او را تعقیب می کند، یا جلویش سبز می شود. اضطراب سراسر وجود باب اسفنجی را می گیرد و او وحشت زده به هر سوراخ سنبه ای پناه می برد تا قایق را نبیند. سه روز بعد باب اسفنجی تصمیم می گیرد از بیکینی باتم فرار کند.

و در حالی که باب و قایق به سرعت در حال تعقیب و گریز در جاده هستند ناگهان اتوبوسی جلوی باب اسفنجی سبز می شود و همه ی همشهری ها و دوستانش از اتوبوس می پرند بیرون.

باب با ناراحتی علت غیبتشان را جویا می شود. و در کمال ناباوری(البته کمال ناباوری و غافلگیری من 🙂 ) همشهریانش به او می گویند که اتفاقی نیافتاده و آنها فقط “روز جهانی بی باب اسفنجی” را جشن گرفته بودند! بعد آقای خرچنگ برایش توضیح می دهد که یک روز را به خلاص شدن از دست باب اسفنجی اختصاص داده اند. بعد هم می خندد و این قسمت با یک پیشنهاد احمقانه از جانب پاتریک تمام می شود. 

و البته که من هم با فهمیدن ماجرا و خنده ی آقای خرچنگ قهقهه زدم D :

راستش را بگویم این قسمت از باب اسفنجی برای من فکر و فرضیه های زیادی درباره ناپدید شدن ناگهانی افراد مورد علاقه، تنها ماندن با خاطرات آنها، پنهان کردن ناگهانی خود از علاقمندان، زندگی کردن در قالب دیگران، خو گرفتن به اشیا، مسخ کار شدن و … را به وجود آورد. ولی در اینجا سخن کوتاه می کنم و فقط به نوشتن کلیات بسنده می کنم. آن هم به بهانه ی فوت استیفن هیلنبرگ عزیز.

پی نوشت ۱: اغلب کارتون ها و انیمه های ژاپنی از مقدسات زندگی من هستند که بی نهایت دوستشان دارم و اندیشه ی خالقانشان را می ستایم.

پی نوشت اندر پی نوشت ناگهانی: همین الان و کاملا یکهویی که این کلمه ی”مقدسات” را نوشتم، یادم آمد یک روز جهانی هم به نام”روز جهانی توهین به مقدسات” داریم. پس چنانچه پای توهین و مخالفتی با سلیقه ام در میان باشد، بماند برای ۳۰ سپتامبر:)

پی نوشت ۲: این هم ویدیوی ماجرای مذکور که حدودا یازده دقیقه اول ویدیو، مربوط به قسمت”ناپدید شدن” است. پیشنهاد می کنم ببینید و لذت وافرشو ببرید هر جا که خواستین:

 

4 دیدگاه برای “به مناسبت روز جهانی بدون استیفن هیلنبرگ

    1. ایمان عزیز
      به نظرم این دیالوگ یکی از دیالوگ های ماندگار این کارتون هست. قبل از اینکه این پست رو منتشر کنم می خواستم برای تصویر پست ازش استفاده کنم ولی اینی که هست رو ترجیح دادم. اما حالا تو گذاشتیش اینجا. ممنونم 🙂

  1. سلام.
    میخواستم بگم من هم از دوستداران و طرفداران باب اسفنجی هستم. اول این انیمیشن رو به صورت اتفاقی توی کانال پرشین‌تون دیدم و درواقع با این انیمیشن فهمیدم که ژانر کمدی واقعا یعنی چه. علاوه بر جذابیت کمدی این انیمیشن، من خیلی وقت‌ها از داستان‌هایش برخی نکات فلسفی هم برداشت می‌کنم که معمولا دوستانم بابت این نکته‌ها مسخره‌ام می‌کنند 😒. اما خوشحالم که یک نفر دیگه رو می‌بینم که مثل من فراتر از یک کارتون کودک، به باب اسفنجی نگاه می‌کنه.

    1. درود بر شما
      البته با یه سرچ ساده انواع تحلیل های رادیکال و یا آب دوغ خیاری مثل من، از این کارتون میشه پیدا کرد. ولی در نهایت بنده شخصا تماشای باب اسفنجی رو در حد یک کارتون کودک(که حد بالایی هست) دوست دارم و ترجیحم اینه به جنگ هفتاد و دو ملت کاری نداشته باشم.
      ممنون بابت ثبت نظرتون
      برقرار باشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *