بالاخره سی ساله شدم وبلاگ شیرین نوروزی

بالاخره سی ساله شدم

می گویم “بالاخره” چون سال های سال منتظرش بودم. نمی دانم از کی چنین خواسته ای را در سر می پروراندم. فکر می کنم دست کم ۱۲ سالی می شود و شاید بارها اطرافیانم از زبانم این خواسته را شنیده اند ولی به یاد ندارم هیچ کس پرسیده باشد چرا؟ شاید هم پرسیده اند و من تا بدین اندازه به چرایش فکر نکرده بودم. اکنون کمی می خواهم بنویسم چرا می خواستم سی ساله شوم. فقط کمی.

من پیش از این فکر می کردم سی سالگی ام، یعنی پختگی و رسیدن به کمال در زندگی ام. سی سالگی ام یعنی داشتن توشه ی پر باری از تجارب زندگی خود و دیگران. سی سالگی ام یعنی تحقق حداقلیِ چند مورد از رویاهای کودکی ام. سی سالگی ام یعنی شناخت خودم، یعنی واقعا دریابم که ام و که می خواهم باشم.

حال اینکه در طی ۲۹ سال گذشته چه کرده ام و تا چه حد در راه رسیدن به این روز گام برداشته ام، حدیثی مفصل دارد که خود، هم می دانم و هم نمی دانم.

اینک اما خوب می دانم که سی سالگی از راه رسیده است و من بر خلاف تصوراتم توشه ی چندانی هم نیندوخته ام. فقط شاید بتوانم بگویم بخشی از آن حدیث مفصل را قبلا در این پست نگاشته ام، پس تکرار مکررات نمی کنم و می روم سراغ نوشتن از یک رویای کودکی که به نوعی ادامه همان پست نیز تلقی می شود.

تصویر پست امروز را من با دستخط کج و کوله ی خودم، با قلم مو نوشته ام و همانیست که سال ها دل از من طلب کرده بود. متنِ نوشته به زبان چینی و چنین است:

امروز روز تولد من است یا 今天是我的生日 یا jintian shi wo de shengri.

و من امروز یعنی در روز تولدم، به مناسبت آن روزها که این رویا در سرم افتاد، بیش از ۲۰ قسمت از کارتون فوتبالیست ها و افسانه ی سه برادر را با همان لذت دوران کودکی تماشا کردم و حظ وافرش را بردم به آنجا که دلم می خواست.

میان نوشت: البته کارتون های نامبرده ژاپنی هستند ولی این زبان در تصویرِ کلمات(یا کاراکترها) تشابه زیادی با زبان چینی دارد که در پست های آتی شاید بیشتر درباره اش می نویسم.

حال که فضا تا حدی چینی شد شعر زیر را هم از کتاب شعر چین ترجمه ی باجلان فرخی با صدای نخراشیده ی خودم در اینجا می گذارم تا یادگار بماند.

خمار آلود در بهار

زندگانی به سان رویایی است.

تباه کردن زندگی بیهوده است باید مست بود

مست، کنار درگاه می افتم.

چشم می گشایم و خمارآلود به درختان خیره می شوم

پرنده ای تنها در میان گل ها می خواند

بهار است و پرنده در نغمه سرایی

پرنده ی آوازخوان پر می کشد و دلم را به دنبال خویش می کشاند.

پیاله را دیگر بار پر می کنم.

آواز می خوانم و ماه بالا می آید.

شعر پایان یافت و من هنوز مست و مدهوشم.

پی نوشت: متن این پست رو دیروز نوشتم.

6 دیدگاه برای “بالاخره سی ساله شدم

    1. ممنون زینب جان، صدات رو شنیدم:)
      حالا که با صدای بلندت به مکان و فاصله ی بینمون زکی گفتی، پس زمانِ تبریک هم اهمیتی نداره و در هر حال پذیرفتنی و خوشایند هست برام 🙂
      شاد باشی و پاینده

  1. کاش به‌موقع به این نوشته می‌رسیدم و تبریک می‌گفتم. حالا هم، مجبورم ضرب المثل «ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است» را بهانه کنم.
    شیرین! سی‌سالگی‌ات مبارک باشه. آرزو دارم بهترین زندگی را داشته باشی.

    شعر زیبایی را انتخاب کرده‌ای و دکلمه‌ت زیباترش ساخته.

    1. سلام رحمت الله جان.
      خوشحال شدم از دیدن اسمت و خوندن کامنتت. راستش اصلا انتظار ندارم به موقع تبریک بشنوم چون بیست و نه سال از تولد گذشته و در هر حال امکانش موجود نیست، پس منم با ضرب المثلت موافقم 🙂
      ضمنا متاسفم که این شعر زیبا رو مجبور شدی با صدای من گوش بدی:)
      شاد باشی و برقرار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *