آقای بشارتی تیتر می زند(داستان کوتاهی از من)

“آقای بشارتی تیتر می زند”

در راهروی باریک خانه، رو به روی آینه ای که درست اندازه ی یک سر و گردن از قدش کوتاه تر بود، ایستاد و جلیقه و شلوار نونوارش را مرتب کرد. به کفش های براقش نگاهی انداخت. بعد تا جایی که عرض راهرو رخصت می داد عقب تر رفت و زانوهایش را خم کرد تا بتواند با موهای واکس زده اش و یک شانه جیبی، شیارهای کمانیِ هم اندازه ای روی سرش درست کند و بعد سعی می کرد تمام بلندی قدش، یعنی موهای واکس زده اش را به انضمام اندام نسبتا بلندش، در آینه ی مذکور به صورت یکجا ببیند. و در آخر توی دلش جذابیت ایجاد شده از ظاهرش را تحسین کرد.

– “عزیمت آقای بشارتیِ شیک پوش به دفتر روزنامه”. خودشه این هم تیتر امروز صبح من.

آقای بشارتی این تیتر را هر روز صبح، طوری که انگار برایش تازگی داشته باشد با لبخند برای خود تکرار می کرد. او هر روز از دکه ی روزنامه فروشی، که درست سر چهارراه محل کارش بود، جدیدترین شماره ی روزنامه ی “شهرِ زرد” را -که آن زمان بزرگترین رقیب دفتر آنها به حساب می آمد- می خرید تا با صیادیِ عکاس و جباری مدیر مسئول نقد و بررسی اش کنند و اگر موضوع جالب توجهی در آن چاپ شده بود، پرطمطراق ترش را بنویسند. آخر، سرک کشیدن در کار رقبا به تازگی مد شده بود و دفتر روزنامه هزینه گزافی برای آموزش آن به کارکنانش صرف کرده بود.

یک روز صبح که آقای بشارتی وارد سالن دفتر روزنامه شد یک جعبه بزرگ شیرینی روی میز توجهش را جلب کرد و صیادی را دید که روی مبل چرم بلوطی لم داده بود و با دهان پر، به او شیرینی تعارف می کرد. آقای بشارتی خنده ای کرد و گفت:

– چه مرگته؟ همین دیشب توی کافه کیک تولد دختره رو تا ته لمبوندی.

– بیا بخور. این دفعه دور و بر رییسمون راستی راستی خبراییه.

و آخر همان هفته، جباریِ مدیرمسئول، کارمندهایش را دعوت کرد به رستوران سنتی بیرون شهر، تا همسرش را رسما به آنها معرفی کند. آقای بشارتی با خودش فکر کرد این جباری که سر یک ریال حقوقشان جانش بالا می آید چقدر دست و دلباز شده و با دیدن دلربایی های خواهرِ همسر جباری، به دست و دل بازی او بیشتر ایمان آورد.

فردای همان روز، آقای بشارتی به اتفاق صیادی و خواهر همسر جباری، به کافی شاپی که توی خیابان ولی عصر افتتاح میشد، رفتند. از قضا صاحب کافه بازیگر محبوبشان بود و دو خواننده ی زیرزمینی معروف هم آنجا بودند که فضای کافه را با شش و هشتی ترین آهنگ هایشان به لرزه درآورده بودند. آنها هم تا جایی که ولوله و شلوغی جمعیت اجازه می داد از خودشان و بازیگر محبوب عکس یادگاری گرفتند و از اینکه توانسته بودند در دوران حیاتشان یک دل سیر او را زیارت کنند احساس خوشبختی می کردند. و در حالی که، آقای بشارتی کاغذ و قلمش را بیرون آورده بود تا این رویداد خوشایند را همانجا، برای شماره بعدی روزنامه تیتر بزند، صیادی دلسوزانه تلاش می کرد با ظرافت خاصی، اشک شوق خواهر زن جباری را از روی گونه های قرمزش پاک کند.

ولی دقایقی بعد با ورود چند مامور باتوم به دست به کافه و دستگیری دو خواننده و چند جوانک مست، جمعیت با تمام قوا متفرق شد.

فردایش خبر دستگیری و کشفیات مامورین، تیتر پرفروش ترین روزنامه های آن روز شد و آقای بشارتی هم مطابق معمول از صف طویل دکه ی روزنامه فروشی، آخرین شماره شهر زرد را گیر آورد و راهی محل کارش شد.

یک سال از یافتن شغل جدید آقای بشارتی در دفتر روزنامه گذشته بود. و مدتی بود که با خودش فکر می کرد چه کاری را تا الان انجام نداده است و یک روز صبح که داشت جلوی آینه خودش را آماده می کرد فکری مثل برق به ذهنش خطور کرد و به یاد فهرست بلند بالای خواهر و مادرش از دختران دم بخت که افتاد، دلش غنج رفت. به این ترتیب خواهر و مادرش توانستند با یک میانگین سرانگشتی از وجنات پرستوی دم بخت، عذب بودن او را خاتمه دهند و سرِ آسوده بر بالین بگذارند.

آقای بشارتی هم از اینکه توانسته بود قبل از بر باد دادن ارثیه پدرش، همسر مورد نظر خانواده اش را پیدا کند خوشحال بود. او حتی برای این اتفاق میمون تیتری ساخت که درست بعد از امضای عقدنامه به ذهنش رسیده بود.

آپارتمان نقلی یک خوابه ی آنها یک آشپزخانه و انباری کوچک داشت و پارکینگی که انگار درست به اندازه ی اتومبیل جمع و جور آقای بشارتی ساخته شده بود. با اینکه خانه کوچک بود ولی برای روزهایی که استقلال تازه عروس و دامادها از نان شب واجب تر شده بود، کافی به نظر می رسید.

آقای بشارتی هر روز ظهر، کلید را که می انداخت توی در آپارتمان، می توانست از آن فاصله همسرش را ببیند که توی آشپزخانه، سر میز ناهارخوری، منتظر اوست تا از سر کار برگردد و با هم ناهار بخورند. اصلا دو ساعت مانده به تعطیل شدن کارش، این صحنه با یک وضوح واقعی در ذهنش نقش می بست و آنوقت دلش برای دستپخت پرستو و خانه آرام و بی هیاهویش پر می کشید. او حتی برای تصور این صحنه یک تیتر ساخته بود که درست در ابتدای همان دوساعت آخر بیادش می افتاد و سعی می کرد لبخند حاصله از انطباق این تصویر و تیتر را ناشیانه پنهان کند. او هر روز که به خانه می رفت، مثل گوینده ی یک برنامه رادیوییِ همیشگی، می گفت:

– خانومم میدونستی بوی غذاهایی که می پزی رو از توی کوچه حس می کنم؟

و همسرش جواب می داد:

– فکر کنم واسه اینه که تهویه آشپزخونه خرابه.

–  نه عزیزم بوی غذاهای تو معرکست. “دام خوشمزه ی یک پرستو برای شکارچی اش”. اصلا این بهترین تیتریه که واسه دسپخت تو میشه نوشت عزیزم.

تنها مشکلی که آقای بشارتی در زندگی اش احساس می کرد این بود که او، پس از گذشت قریب به یکسال از استخدامش، هرگز موفق نشده بود تیتر خبرهای خوب را بنویسد. این موضوع را حتی جباریِ مدیر مسئول و صیادیِ عکاس هم می دانستند. مثلا در همین شماره اخیر روزنامه، که قرار بود خبر مهم و نشاط بخشِ بازگشت استاد “محبوبیان منش” و اتمام دوران تبعیدش را تیتر بزند، آن سانحه ی دل و گوش خراشِ هوایی رخ داد و استاد در آسمان از همان راه، به دیدار حق شتافت. آقای بشارتی هم در کمال تاسفِ مضاعف، ناچار شد خبر را با یک تیترِ “در نهایت تاثر” گونه ای، بنویسد.

آن روز، پکر و نالان راهی خانه شد و درِ آپارتمان جمع و جورشان را که باز کرد، پرستو را توی آشپزخانه ندید و بوی هیچ غذایی به مشامش نخورد. با خودش فکر کرد حتما امروز حوصله اش را نداشته تا آشپزی کند و دید که پرستو روی کاناپه مشکی مخملی توی هال لم داده بود و به گوشه ای خیره شده بود. او را که دید لبخندش را نتوانست جمع کند. کنارش نشست و سعی کرد به فردایش فکر کند. آخر قرار بود خبر خوشایندی را تیتر بزند. می خواستند با صیادی بود بروند از مراسم کلنگ زنیِ احداث خانه مطبوعات عکس بگیرند و با یک تیتر جانانه خبر بنویسند.

فردایش که یک روز سرد پاییزی بود آقای بشارتی و صیادی عکاس در صحنه حاضر شدند. بخار دهان جمعیتی که برای تماشای کلنگ زنی آمده بودند، مه نسبتا غلیظی در محوطه ی خانه مطبوعات آینده ایجاد کرده بود. اما اتفاقی رخ داد که هیچکس منتظر اتفادنش نبود. خیلی ناگهانی کلنگ، درست در فاصله ی نیم متری، میان هوا و زمین معلق ماند و مه برای ثانیه هایی رقیق شد، چرا که جمعیت حاضر، به اسناد منگوله دار پیرمردی کوتوله و بخار دهانش، که کلماتی مبنی بر ادعای مالکیت زمین مذکور را در هوا می پراکند، خیره شده بود.

آن روز اگرچه عکس هایی گرفته، خبرهایی  نوشته و تیترهایی زده شد ولی دفتر روزنامه در کسالت بی صدایی فرو رفته بود و حال آقای بشارتی چندان خوب نبود. به خانه که رفت با بی حوصلگی کلید را توی در انداخت و اینبار هم دوباره پرستو را توی آشپزخانه ندید و باز بوی هیچ غذایی به مشامش نخورد. پرستو را صدا زد ولی جوابی نشنید. ذهنش مشغول شد و با شتاب، دستگیره در اتاق خواب را باز کرد و او را دید که کاملا زیر پتو رفته و خوابیده بود. لبخندی زد و سعی کرد بیدارش نکند و کنارش دراز بکشد. اما ناگهان، چشمش به انبوه ورق های خالی قرص و لیوان آبِ  کنار آینه که افتاد، پتویش را کنار زد و دید کف سفید از دهان پرستو بیرون ریخته و بدن سردش مثل تنه ی خشک درخت، هیچ تکانی نمی خورد.

حالا چند وقتی بود که حال آقای بشارتی تعریفی نداشت و توی دفتر روزنامه هم کسی زیاد پاپیچش نمی شد و هر کسی سعی می کرد به هر طریقی که بلد بود روحیه او را مداوا کند. مثلا جباری در سمینار و دوره هایی که می گفتند انرژی مثبت تولید می کنند، ثبت نامش کرده بود و صیادی به همه ی کافی شاپ هایی که توی این مدت افتتاح شده بود دعوتش می کرد و می خواست دوباره تفریحات خوش گذشته شان را برایش زنده کند.

چند وقت که گذشت حال آقای بشارتی هم بهتر شده بود.

یک روز صبح در حالیکه مطابق معمول آخرین شماره ی “شهر زرد” توی دستش بود، وارد دفتر روزنامه شد و صیادی را دید که بی صبرانه منتظرش نشسته بود تا با هم بروند و درباره ی یک نهاد خودگردان مردمی خبر تهیه کنند. صیادی تا او را دید گفت:

– کجایی؟ دِ بجنب باید بریم از نهاد”بله به خشونت علیه گوشتخوارانِ ضدِ وگانیسمِ کشور، به جز زعفرانیه ی تهران” خبر جمع کنیم.

و چون آن روز خبرهای خوشایندی نوشته بودند، رییس نهاد برای شام به بزرگترین و تنها رستوران گیاهی شهر دعوتشان کرده بود. رییس نهاد، خانمی خوش اندام و چشم سبزی بود که بدش نمی آمد ارتباطش را با رسانه های شهر محکم کند. برای همین دلش می خواست به مهمان هایش حسابی خوش بگذرد و به همین خاطر از معروفترین خواننده ی کشور هم دعوت کرده بود تا یک شب خاطره انگیز را برای آنها رقم بزند.

بوی عود و نور سبز ملایمی توی رستوران پخش شده بود و خواننده معروف، با ریتم شش و هشتِ گیتارِ خوش دستش و صدای کشدار و چند رگه اش ابیاتی از یک شاعر معروف را می خواند. چند دختر جوان و زیبا هم، همانطور که سر میزشان نشسته بودند به دست هایشان پیچ و تاب ریزی می دادند و بلند بلند می خندیدند.

نفیسه و آقای بشارتی هم صحبتشان گل کرده بود و محو یکدیگر بودند، که ناگهان پیشنهاد جانانه ی صیادی که از سمت میز دخترانِ مذکور به طرفشان می آمد رشته کلامشان را موقتا برید.

– چطوره بگیم برامون یه شعر از استاد سخن حافظ بخونه.

نفیسه خانم با عشوه کشدار و لبخند ملیحی گفت:

– البته استاد سخن که آقای سعدی هستن ولی با حافظ جان موافقم.

و مطابق پیشنهاد جانانه ی بعدیِ صیادی، یک کتاب حافظ از قفسه ی کتاب های رستوران برداشتند و به دست خواننده دادند و گفتند تفالی برایشان بزند و آن را بخواند. خواننده ی معروف گیتارش را کوک کرد و کتاب را که خودش باز کرده بود، جلویش گرفتند و او با صدای کشدارتری اینطور شروع کرد:

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش        که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

بشارتی هم آن غزل حافظی را که حالا از دهان خواننده ی معروف خوانده می شد، به نفیسه خانم تقدیم کرد. و آنشب با خوشی بی حد و حصری تا صبح سپری شد.

چند وقت بعدش، خبر ازدواج قریب الوقوع آقای بشارتی با نفیسه خانم را دیگر همه آشناهاشان شنیده بودند و می دانستند آقای بشارتی آپارتمانش را فروخته و منتظر است تا خانه ویلاییِ پر از دار و درختش را که در حومه شهر پیش خرید کرده بود، آماده شود. نفیسه خانم هم تا آن موقع به جلسات نهاد سر و سامان می داد. و با این عقیده که باید به جوانترها میدان داد، در صدد بود تا از میان هوادارانش جانشینی برای رهبری جلسات آینده انتخاب کند.

بالاخره روز پیوند زناشویی آقای بشارتی و نفیسه خانم، فرا رسید و آقای بشارتی که از فرط خوشحالی روی پا بند نمی شد، نفیس ترین تیترهای کل دوران شغلی اش را ضمیمه ی بندهای عقدنامه ی نفیسه خانم کرد. سکه ی طلا به تعداد سال آشنایی، واگذاری حق طلاق به همسر، سفر سالانه به عتبات عالیات و سواحل کارائیب، تامین هزینه ی عمل های زیبایی در صورت نیاز و … .

مدتی از ازدواج آقای بشارتی گذشته بود و حال خوشش، از اتفاقی که قرار بود به زودی در محل کارش بیفتد بهتر از پیش شده بود. جباری با زد و بندهایش موفق شده بود، به عنوان تنها رسانه ی کشور، از تمامی جلسات محرمانه ی یک سازمان مهم خبرهای فوری تهیه و چاپ کنند و این موفقیت بزرگی برای دفتر روزنامه شان به حساب می آمد.

جلسات اولیه به خوبی برگزار می شد و آقای بشارتی از اینکه قرار بود داغ ترین خبر روز را بنویسد و تیتر بزند خیلی خوشحال بود. با این حال دفتر روزنامه فروش چندانی نداشت و حس می کرد نتیجه ی جلسات چندان به نفعشان نیست چون تیترهایی که میزد غالبا درباره گرانی کاغذ، اعتصاب چاپخانه ها، افزایش پهنای بانداینترنت و تعددخبرگزاری های دیجیتال بود.

در نهایت جلساتِ فوری که تمام شدند، جباری هم چند تا از نیروهایش را اخراج کرده بود. دفتر روزنامه روزهای راکدی را می گذراند. روزنامه های “شهر زرد” هم روی دست  دکه ی روزنامه فروشی سر چهار راه باد کرده بود و جز آقای بشارتی خریدار دیگری نداشت. بقیه روزنامه های دکه هم تعریفی نداشتند. جباری جلسه فوری گذاشته بود و از ورشکستگی حرف می زد.

همان روز که آقای بشارتی خسته و آشفته حال به خانه رسید دعوای مفصلی با نفیسه خانم دعوایشان شد. نفیسه خانم مدام بهانه ی مسافرت می گرفت و از وضعیت شغلی و مالی آقای بشارتی به تنگ آمده بود.

و فردایش که آقای بشارتی می خواست به محل کارش برود با صحنه ای مواجه شد که قلبش تیر کشید. دکه ی روزنامه فروشی به دکه ی نوشیدنی های سرد و گرم تغییر کاربری داده بود و نمی دانست چرا پاهایش او را به سمت دکه می کشاند. با این حال یک بطری آب خنک خرید و گیج و منگ به طرف دفتر روزنامه راه افتاد.

توی دفتر روزنامه اوضاع بهتر از بیرون نبود و جباری در آخرین جلسه ی کاریشان گفت که ورشکستگی خود را کتبا به سازمان مربوطه اعلام کرده است.  آقای بشارتی همان موقع از دفتر بیرون زده بود و به سمت خانه اش به راه افتاد و در را که باز کرد برگه ی احضاریه دادگاه خانواده را دید از لای سر خورد داخل کوچه.

آذر ۱۳۹۶

پی نوشت: این داستان کوتاه، یکی از نوشته های من است که به منظور تمرینِ نوشتن در قالب یک فرم قدیمی، آن را نگاشته ام. محتوای داستان نیز حرف تازه ای ندارد و داستان های زیادی(بسیار حرفه ای تر) به آن پرداخته اند. اما خوشحال می شوم چنانچه دوست عزیزی بخواهد دریافت خود را از محتوای داستان برایم بنویسد.

8 دیدگاه برای “آقای بشارتی تیتر می زند(داستان کوتاهی از من)

  1. سلام
    یکی از مشکلات مردها اینه که موفقیت و خوشبختی روابط عاطفی رو صرفا در موفقیت و پیشرفت کاری و حرفه ای میبینن.در صورتیکه به نظر بنده هسته و مغز زندگی رابطه ی عاطفیست و مابقی ابزاری هستند در خدمت اون. و اگر بصورت افراطی فقط دنبال کار درآمد و ارتقا شغلی باشیم بطورقطع روابط خانوادگی و عاطفیمون آسیب میبینن. شعار من اینه من کار میکنم تا رابطه ی شادتری بسازم و این کار حد و حدودی داره. چون زمان ما بی نهایت نیست به همان میزان که کار میکنی دوست یا خانواده تنها میمونه.نباید از هسته ی زندگی دور شد.البته حساب افرادی که از کار لذت میبیرن و کلا عشقشون کار جداست. پیروز باشید

    1. سلام دوست عزیز؛
      ممنون بابت اظهار نظر ارزشمندتون. نظرتون رو درباره هسته و مغز زندگی رو می پسندم و امیدوارم شادی همیشه همراه زندگیتون باشه.
      برقرار باشید.

  2. من زیاد اهل محتوا نیستم، چون گفته بودید برداشت خدتونو از محتوا بگید، گفتم. خود داستان خوندن رو دوست دارم. همینکه منو با خودشون همراه کنند برام کافیه، مثل داستان شما. فکر کنم بقیه چیزا ناخودآگاهه، حداقل در مورد داستان خوندن خودم که اینجوریه.
    بازم اگه داستان دارید بذارید، مشتاق بخونم.

    1. درود امیر جواهری عزیز
      خوشحالم که شما داستانمو خوندین و هم اینکه این داستان تونست مخاطبی چون شما رو همراه خودش بکشونه. پیش ترها چند داستان و یک فیلمنامه ازتون خوندم و کشش زیادی برام داشت. ضمن اینکه داستان من یک نویسنده ام رو خیلی دوست داشتم. ممنون بابت اظهار نظرتون.
      در مورد داستان های دیگم هم چشم. خط خطی های دیگه ای هم دارم که در پست های آتی بارگذاریشون می کنم.
      برقرار باشید و نویسا

  3. شیرین
    : )
    چقدر ریز در مورد فضاها شرح دادی و چه فضاهای جالبی خلق کردی.
    ایکاش این بشارتی هم انقدر منتظر شنبه نمی‌موند که بیاد و تیتر بزنه و معجزه زندگیش رخ بده. ایکاش دلخوشیش تیتر زدن نبود. ایکاش تو زمین خودش بازی می‌کرد.
    تیتر پرستو چه قشنگ بود. “دام خوشمزه ی یک پرستو برای شکارچی اش”

    1. لیلا:)
      ممنون بابت دیدگاهت دوست خوبم. درباره فضاسازی در داستان هنوز کمیتم لنگه و شاگردی بیش نیستم.
      این داستان رو در حالی نوشتم که مسئله ی کار و آقای بشارتی های خرکار، ذهنم رو حسابی مغشوش کرده بود. برای همین توی این داستان تا جایی که دستم رسید نفلش کردم خدا ببخشدم 🙂

        1. دوستم فکر کنم درست میگی D: به خاطر تو گذاشتمش اون ته. ببخشم. ضمنا تا به حال با نظراتی که گذاشتی همیشه یه دیدگاه جدید برام بوجود آوردی. مثلا من هنوز حیرون کامنتی که برای پست کتاب منگی گذاشتی هستم و هر از گاهی کامنت هر دومون رو می خونم و فکر میکنم بهش😀. ضمنا می دونی چرا اون همه بلا رو به سر آقای بشارتی آوردم؟ چون همه دلخوشیش فقط شده بود تیتر زدن.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *